حاج فریدون اخگر در گفتگو با آخایی ها
حاج فریدون اخگر در گفتگو با آخایی ها:
همه ما، به زادگاه خود بدهکاریم
حاج فریدون اخگر در پنجم مهرماه سال 1330 در آخا به دنیا آمد. دوره ابتدایی را در مدارس آخا و کلپاشا سپری کرد و در سن 12 سالگی راهی تهران شد. او هم مثل بسیاری از اهالی آخا در آن زمان با دست خالی به تهران آمد و به مدد کار و تلاش و استقامت در برابر سختی ها و مشکلات توانست زندگی خود را سامان دهد. حاج فریدون اخگر این ویژگی را یکی از عوامل تفاوت نسل خود با نسل بعد می داند.

"من 12 سالگی آمدم تهران و هیچ پشتیبانی هم نداشتم. روی پای خودم بودم. بنابراین اگر كسی مرا تحت فشار می گذاشت مجبور بودم آنقدر مقاومت بكنم تا بتوانم پیروز شوم. چون پشت سری وجود نداشت. اما نسل جدید الان این فكر را ندارند. اگر جایی ببینند حریف پر زور است سریع برمی گردند و سعی می کنند از راه دیگری بروند."
در عین حال قدردان زحمات پدر و مادر و خانواده است: "من از روزی که خود را شناختم مدیون پدر بسیار مهربان و مادر بسیار مظلوم و مهربانم و خانواده همسرم بوده ام. مخصوصا همسرم. او در تمام مدت زندگیم مرا یاری و همراهی می کرد و در کار خیر و برگزاری هیئت دست و پا نمی شناخت تا یک روزی آقای دکتر ریاحی در عالم رؤیا از آقا امام زمان (عج) درخواست کردند و از ایشان پرسیدند که در تمام این مدت هیئت کدام سفره به درگاه خداوند قبول گردیده است؟ گفتند دیدم همه سفره ها حاضر و آماده است. درخواست کردم و پرسیدم کدام؟ سه بار گفتند: این سفره ، این سفره.
این سفره، همان سفره اي بود که شما و سید خانم بالای سر آن ایستاده بودید."
وی تجربه دو سال مشاوره دادگاه خانواده، 20 سال عضویت در هیئت مدیره مسجد سلمان و سالها عضویت در هیئت مدیره صندوقهای قرض الحسنه متعدد را دارد. در سال 1357 سرپرست تیمی از پزشکان و پزشکیاران بود که در مناطق محروم حاشیه شهر تهران خدمات درمانی ارائه می کردند. به این سوابق باید 44 سال فعالیت و مدیریت در داروخانه را نیز اضافه کرد.
حاج فریدون اخگر در اغلب کارهای عمومی محل مشارکت فعال داشته و حتی برای تداوم و احیاء هیئت پیروان امام زمان (عج) و عاشقان حضرت ابوالفضل (ع) بخشی از منزل مسکونی خود را در اختیار آن قرار داد. او بسیار دلسوزانه در خصوص مسائل روستای زادگاه خود سخن می گوید و بخصوص در مورد آینده جوانان حساس و نگران است. فریدون اخگر سخنان خود را با این دعا آغاز می کند: بسم الله الرحمن الرحيم اللهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه وعلى ابائه في هذه الساعة وفي كل ساعة ولي وحافظا وقائدا وناصرا ودليلا وعينا حتى تسكنه ارضك طوعا وتمتعه فيها طويلا برحمتك يا ارحم الراحمين..
حاصل گفتگو با وی را در ذیل می خوانید:
چه شد که به تهران آمدید؟
برای کار آمدم تهران. آن زمان آقای عباس پاشایی در تهران داروخانه داشت. او مرا با خودش به تهران آورد. اول در داروخانه یكی از دوستان ایشان به نام داروخانه هاشمی در سرسبیل مشغول به كار شدم. از پادویی شروع كردم و دوسال در آن داروخانه بودم. بعد رفتم داروخانه مركزی جی پیش آقای پاشایی. بعد از آن در داروخانه آریا شهر، داروخانه گلستان در خیابان گرگان، داروخانه تخت زرین در ایستگاه قاسم آباد كه الان به بانك ملی تبدیل شده و همینطور داروخانه پرچم در میدان امام حسین (ع) کار کردم. از سال 1355 بود كه كار برای خودم را شروع كردم. داروخانه ای در شهرك ولیعصر در جاده ساوه اجاره كردم كه آن زمان نامش داروخانه ولیعهد بود. تا سال 60 آنجا بودم. در سال 1360 داروخانه سلمان در خیابان 17شهریور را با آقای دكتر ریاحی خریدم. تا سال 80 یعنی 20 سال آنجا با هم كار كردیم تا اینكه در سال 1380 دكتر ریاحی به رحمت خدا رفت. من هم آنجا را فروختم و داروخانه خیابان پرستار را تاسیس كردم.

در این مدت کجا زندگی می کردید؟
اول كه آمدم تهران دو سال در داروخانه می خوابیدم. بعد با آقای خسرو قاسمی در دوازده متری جی خانه گرفتیم و یك سال با هم بودیم. وقتی رفتم داروخانه آریاشهر، آنجا یك اطاق اجاره كردم. مدتی هم رفتم سرآسیاب دولاب. بعد هم كه ازدواج کردم و طبیعتا خانه اجاره کردم. پدر خانم من، خدا رحمت كند حاج آقا ابوالفضل مدنیان، روحانی بود. آن زمان كه می خواستم ازدواج كنم به من گفت هیچ یك از اقوام به این وصلت راضی نیستند اما من با خدا مشورت كردم و خیلی خوب آمده، دوست دارم تو مرا روسفید كنی.
وقت ایشان در بستر بیماری بود گفتم: حاج آقا از من راضی هستی؟
گفت: بله، بهتر از آنچه كه فكر می كردم بودی.
گفتم: خدا را شكر. همین برای من بس است.
شما از جمله کسانی هستید که همیشه در کارهای عمومی محل مثل هیئت های مذهبی، صندوقهای قرض الحسنه و کارهای عمرانی مشارکت می کنید، چرا؟
من از بچگی اعتقاد داشتم كه هر یك از ما به محل خودمان بدهی داریم و همیشه عرق خاصی به آخا و حتی منطقه امیری داشتم. هیچوقت هم از محل خودم گله نکردم چون به نظر من هر كسی كه كار خلافی می كند یا كار بدی می كند، بیمار است. بیمار را نمی توان با چوب و فحش و كتك اصلاح کرد. باید او را نزد دكتر متخصص برد و درمان كرد. به همین دلیل همیشه دوست داشتم در آخا و لاریجان كاری انجام بشود یا ما اهالی آخا كه در تهران هستیم كاری شراكتی با هم انجام بدهیم. یك موسسه خیریه، یك درمانگاه، بیمارستان یا هر چیز دیگری که بتواند کمک حال اهالی باشد. تجربه به من نشان داده كه بهترین كار، خوبی است. صدها بدی كردی و دیدی ثمرش را، خوبی چه بدی داشت كه یك بار نكردی. تا زمانی كه می توانیم خوبی كنیم و در مشكلات به یكدیگر كمك كنیم چرا باید به دنبال بدی برویم؟
نام نیکو گر بماند زآدمی به کزو ماند سرای زرنگار

صندوق اقوام به همین دلیل تشکیل شد؟
بله. وقتی به من خبر دادند كه صندوق قرض الحسنه اقوام تاسیس شده خیلی خوشحال شدم و رفتم عضو شدم. چه كاری بهتر از اینكه هم دوستان و فامیلها را می بینیم و هم می توانیم در مواقع سختی دست یكدیگر را بگیریم. اگر فردا دوست من، هم محلی من، جایی به مشكل خورد، مبلغی پول خواست، باید چه كار كند؟ در خانه چه كسی را بزند؟ و از كی قرض بگیرد؟ حتی گاهی آدم رویش نمی شود به پدرش هم بگوید كه پول نیاز دارد. من خودم قبلا یك مبلغی پول همیشه در خانه نگه می داشت تا اگر زمانی كسی از آخا آمد یا به هر حال به پول نیاز داشت، بتوانم كمك حالی برای او باشم. این پول را می دادم، می برد مشكلش را حل می كرد و بعد می آورد دوباره سر جایش می گذاشت. ما سربازی داشتیم كه دو سال تمام او را حمایت مالی می كردیم. البته بعد از خدمت كار كرد و پول را پس داد. اما آن زمان كه نیاز داشت ما توانستیم به او كمك كنیم تا خدای نكرده دست به كار خلاف نزند یا دچار مشكل نشود. گاهی می آمد و می گفت من بدهی قبلی ام را نداده ام عیبی ندارد دوباره قرض بگیرم. می گفتم نه. هیچ اشكالی ندارد. تا زمانی كه پول پیش من هست، نگران نباش، بیا بگیر. یكی از كارهای دیگری که صندوق اقوام انجام داد احداث سرویس بهداشتی قدیمی تكیه بود. كه البته الان خدا پدر آقای پاشایی را بیامرزد، با ساخت تكیه جدید این مشكل كاملا برطرف شد.
در اوایل انقلاب، شما برخی پروژه های عمرانی در روستا را هم پیگیری می کردید.
در سال 60 فكر من این بود كه در منطقه زرده یک سری کارهایی انجام دهیم. در واقع هدف اصلی من این بود که محیطی برای كار و همینطور تفریح جوانان در آخا فراهم شود تا این همه مهاجرت به شهر نداشته باشیم و این مشکلات مستاجری و زندگی شهری کمتر شود و جوانان ما برای کار به خاتون آباد و رودهن و بومهن نروند. حتی از وزیر هم برای این کارها، نامه گرفتم و آوردم گزنک. گزنك هم موافقت كرد كه به مدت یك ماه كامیون و بوردزل و لودر در اختیار ما قرار دهد. سپاه وانا هم حفاظت از كل طرح در طول این یك ماه را پذیرفت. حتی یك مهندس را به زرده بردیم تا ببینیم اگر می شود در زرده، چاه آب بزنیم. این آقا كه از دوستان حاج آقا پاشاپور بود آمد و تایید كرد كه می توان آنجا چاه آب زد. اما مخالفتهایی صورت گرفت و در نهایت كار انجام نشد. حالا امیدوارم با تشكیل شركت تعاونی این مساله حل شود.
به دنبال اجرای چه طرحهایی بودید؟
طرح ما احداث مرغداری، دامداری، صنایع کوچک، زمین ورزشی، سوله برای ورزش كشتی و سردخانه در منطقه زرده بود. حتی با آقای آبكار دنبال سد برای مزیار هم رفتیم. پیشنهاد ما این بود که با احداث این سد و با استفاده از آبیاری قطره ای آب کشاورزی و آب شرب منطقه را تامین کنیم. آن زمان آبیاری قطره ای هنوز خیلی جا نیافتده بود. من اولین بار آن را در شهمیرزاد دیده بودم. اما آبخیزداری ساری این طرح را قبول نكرد و گفت هزینه زیادی دارد و آب آن كم است.
شما در ساخت بیمارستان امیری هم مشارکت داشتید
یک بار بخشدار لاریجان زنگ زد كه بیمارستان بودجه اش آمده اما اگر زمین جور نشود بودجه به جای دیگری منتقل می شود.
گفتم: چقدر وقت داریم، زمین بدهیم؟
گفت: 6 ماه.
به سختی این زمین را خریداری كردیم و در اختیار قرار دادیم.
این هیئت چطور تشكیل شد؟
یک روز در جمعی بودیم که حاج آقا پاشاپور، سید احمد مصطفوی (از اهالی وانا) و برخی دیگر هم بودند. در آن جمع صحبت شد که بیاییم و هیئت را دوباره رو به راه كنیم. هیئت قبلا امیری ها بود، بعد شد آخایی ها و بعد هم قبل از انقلاب جمع شد. خلاصه این شد که هیئت را دوباره برقرار کردیم. آقای مصطفوی هم خیلی زحمت کشید. اولین بلندگویی كه ما برای هیئت داشتیم را او خرید.
هیئت تا كنون چه تاثیری روی افراد داشته؟
خیلی تاثیر داشته. من چیزهای بسیار عجیبی در این مدت دیده ام. من یك شریكی داشتم در داروخانه سلمان به نام دكتر ریاحی. بعد از اینكه هیئت راه افتاد من به او گفتم شبهای دوشنبه نیستم باید بروم هیئت. یك شب دكتر از من پرسید: موضع این هیئت چیه؟ كجا می ری؟
گفتم یك استادی داریم به نام حاج آقا صدیقی. ایشان دبیر ادبیات عرب است و به ما قرآن درس می دهد و تفسیر می كند.
گفت: منم می توانم بیایم؟
فكر نمی كردم دكتر ریاحی اهل این چیزها باشد. او اصلا زمینه مذهبی نداشت. گفتم: نمی دانم. باید از حاج آقا صدیقی بپرسم.
آمدم موضوع را به استاد گفتم. او هم موافقت كرد. دكتر ریاحی به جلسات هیئت آمد و خودش جایگزین استاد شد. خیلی عجیب بود. كار به جایی رسید كه در حضور او، آقای صدیقی دیگر پیشنماز نمی ایستاد و می گفت پشت سر دكتر نماز بخوانید.

خدا رحمتش كند. وارد هیئت شد، مطلب را خوب گرفت و خوب هم از دنیا رفت. یعنی با پاكی از دنیا رفت. دكتر ریاحی رئیس 120 نفر از دكتران داروساز بود. در زمان شاه مدیر شركت امرک آمریكا در خاورمیانه بود. او آدم باسوادی بود و در عرض یك سال آنقدر با قرآن مانوس شد كه ما قرآن می خواندیم و او تفسیر می كرد. یك روز دكتر ریاحی به من گفت من یك هفته است تب می كنم، خوب نمی شوم. با هم رفتیم بیمارستان لبافی نژاد. فردا ساعت 10 صبح بود كه به من گفتند بیماری دكتر، نوع حاد سرطان خون است. من دكتر را بردم بیمارستان كسری. روز پنجشنبه دوستانم رفتند ملاقات و به من گفتند اگر جمعه صبح بروی ملاقات شاید دیگر او را نبینی. من اصلا باورم نمی شد. ماه رمضان بود. من صبح جمعه بعد از سحر همراه با خواهرزاده دكتر ریاحی رفتم ملاقات. وقتی رفتیم داخل اطاق دیدیم دكتر دو تا روزنامه گذاشته روی زمین و دارد نماز می خواند. نماز او هم 5 یا ده دقیقه نبود. سوره واقعه و یاسین را در نماز می خواند. خلاصه ما نشستیم تا نمازش تمام شود. بعد همدیگر را بغل كردیم و یك ربع گریه كردیم. به او گفتم محمد می دانی بیماریت چیست؟
گفت: آره می دانم.
گفتم: خوب حالا باید چه كار كنیم.
گفت: هیچی. من رفتم. فوقش 5 یا 6 ساعت دیگر مهمان شما هستم و بعد خداحافظ.
خیلی سر حال و قبراق بود. اصلا اثری از مرگ در چهره این مرد نبود. ولی چون حرف بی حكمت نمی زد باور كردم. گفتم: پس من چی؟
گفت هیچی تو هم باش تا ببین كی نوبتت می شود. و بعد وصیتی به من كرد كه برایم خیلی مهم است. دكتر ریاحی در آن آخرین لحظات زندگی نگفت زنم، نگفت بچه ام، نگفت داروخانه. فقط گفت هیئت را تعطیلش نكن. این وصیت دكتر ریاحی بود.
ما در هیئت خود امثال شهید ناصر محمدی را داشتیم. خدا رحمتش كند، همیشه در هیئت پای سماور می نشست و چای می داد. او اولین شهید ما بود و به نظر من ناصر هم این درس را از هیئت گرفته بود. هیئت مثل یك ترمز می ماند. من بارها به حاج آقا مصطفی پور گفته ام كه حاج آقا وقتی ما، شما را در كنار خود داریم به خاطر آبروی شما هم كه شده دست به خلاف نمی زنیم.

در واقع هیئت باعث آگاهی اعضا شده.
بله. چون ما درست است كه در خانواده مذهبی به بار آمدیم ولی مذهبی آگاه نبودیم. یعنی مثلا دنبال اینكه فلسفه نماز و روزه چیست نبودیم چون پدر و مادر ما نماز می خواندند و روزه می گرفتند ما هم می دانستیم كه باید این كارها را انجام دهیم. خدا بنیان گذاران این هیئت امثال آقای محمدی و آقای نجاتی را رحمت کند، به نظر من اگر این هیئت نبود واقعا ما الان معلوم نبود كجا بودیم و چه جایگاهی داشتیم.
به همین دلیل این مکان را در اختیار هیئت قرار دادید؟
بله. روزی که قرار بود جرثقیل ستونهای این ساختمان را نصب کند، من بخاطر مسئولیتی که در صندوق اقوام داشتم مجبور بودم که به آنجا بروم. از آقای دکتر ریاحی خواهش کردم سر ساختمان باشد تا خدای ناکرده مشکلی برای کسی یا همسایه ای پیش نیاید . او از ساعت 6 صبح رفت و گوسفندی خرید و برای قربانی آورد. به راننده جرثقیل هم گفت: هر ستون اصلی را که می خواهی نصب کنی چند دقیقه صبر کن تا من دعای مخصوص را بخوانم و تربت آقا امام حسین(ع) را زیرآن بریزم، این کار را هم کرد. خدایش رحمت کند. انشاالله.
البته هر کسی ممكن است برداشت متفاوتی داشته باشد. برداشت من این است كه این هیئت در زندگی من خیلی تاثیر داشته به همین دلیل آن را برای دیگران هم تجویز می كنم و توصیه می كنم. به نظر من قرآنی كه در اینجا خوانده می شود، تفسیری كه گفته می شود و حتی غذایی كه در هیئت می خوریم در زندگی ما موثر است. بعضی ها به من می گویند 20 سال رفتی هیئت چی یاد گرفتی؟ می گویم یاد گرفته ام باید آدم باشم.
به هر حال در هر كلاسی ممكن است چهار نفر هم مثل من ضیعیفتر باشند ولی كسانی مثل آقای كورش پاشاییان، آقای مجتبی نجاتی و دیگران هستند كه مطلب را خوب گرفته اند. از طرف دیگر حضور حاج آقا مصطفی پور هم بسیار مهم است. كما اینكه ایشان هم جو را مستعد و مناسب دیده كه زحمت می كشد و هر جلسه حضور پیدا می كند. یعنی احساس من این است كه اگرچه هنوز برنامه های ما خیلی تنظیم نیست و ممکن است ضعفهایی داشته باشد که گاهی باعث ناراحتی حاج آقا مصطفی پور هم می شود اما فضا آنقدر مساعد بوده که ایشان در جلسات حضور پیدا کنند.
برای اثرگذارتر شدن هیئت چه می توان کرد؟
به نظر من باید برنامه ریزی بهتری داشته باشیم تا بتوانیم جوانترها را بیشتر جذب کنیم. الان بیشترین نگرانی ما این است كه بچه های ما به بیراهه نروند. باید طوری برنامه ریزی كنیم كه بتوانیم از وجود حاج آقا مصطفی پور بیشتر استفاده كنیم. به تفسیر و مفاهیم قرآن بهای بیشتری بدهیم. قشر جوان الان می خواهند هر چیزی را با آگاهی قبول كنند. مثل ما نیستند. با منطق و دلیل مسائل را می پذیرند. اگر دینداری با آگاهی باشد، مستحكم تر است و كمتر دچار آسیب می شود. من برای تشویق جوانها حاضرم كمك كنم. حتی اگر اینجا كوچك است و افراد بیشتری می خواهند بیایند من حاضرم سالن اجاره کنم و در اختیار هیئت قرار دهم.
در مورد شرکت تعاونی چه نظری دارید.
متاسفانه تعاونی ها در ایران خیلی موفق نبوده اند، چون اغلب ما می خواهیم كار فردی انجام دهیم. اما در هر صورت به نظر من در منطقه ما كارهای صنعتی فعلا جواب نمی دهد. طرحهایی در زمینه دامداری، مرغداری و كشاورزی موفق تر خواهد بود.
چه مشکلاتی در روستای آخا وجود دارد؟
مشكل اساسی آخا مواد مخدر است كه واقعا بلایی خانمان سوز شده و دارد جوانهای ما را به بیراهه می كشاند. این نیاز به یك كار فرهنگی دارد. اگر امروز ما برای رفع این معضل هزینه نكنیم، فردا حتی زندگی در آخا هم دشوار می شود. ما نمی توانیم بگوییم بچه دیگری به من چه مربوط است.
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
اگر امنیت نباشد زندگی برای همه ما مشكل می شود.
نظرتان در مورد سایت آخا چیست؟
خیلی خوب است. خیلی تاثیر گذار است. باید جوانترها را بیشتر ترغیب كنید كه بیایند انتقاد كنند و نظر بدهند. این انتقادات و نظرات باعث اصلاح امور می شود.

چه توصیه ای به جوانها دارید.
در زندگی الگوی خوب انتخاب كنید. امثال دكتر محمد ریاحی، حاج محمدرضا مصطفی پور، شهید محمدی، مجتبی نجاتی، کورش پاشاییان، اینها الگوی شما هستند. فكر نكنید اگر كسی آدم سالمی است یا هیئتی است در زندگی شخصی خودش موفق نبوده. نتوانسته درسش را ادامه بدهد یا در كاسبی درجا زده. اصلا این طور نیست. آنها در جنبه های دیگر زندگی خود هم موفقند.
از وقتی که در اختیار ما قرار دادید متشکریم و برایتان آرزوی سلامتی و موفقیت می کنیم.
در منطقه لاریجان از استان مازندران، روستایی زیبا و سرسبز زندگی میکند به نام آخا. هرچه که در این دنیای خاکی گشتیم باز به آخا بازگشتیم که از آخا دوست داشتنیتر و از آخاییها باصفاتر نیافتیم. آخا برای ما موجب آرامش است و آخاییها برایمان مایه دلگرمی.