پيرمردی از تبار بزرگان آخا (قسمت دوم)
پيرمردی از تبار بزرگان آخا (قسمت دوم)
پس کار خود را از مدرسه مولوی شروع کردید؟البته مدرسه مولوی دولتی نبود، ملی بود. آن زمان آقای تقوی (از اهالی دینان) رییس دارالفنون و رییس روزنامه هراز بود. یک روز من و حسن پاشاییان رفته بودیم پیش او. از من پرسید چه کار میکنی؟ گفتم در مدرسه ملی درس میدهم اما دوست دارم به مدرسه دولتی بروم. گفت آن با من.
رییس فرهنگ فردی به نام مرتضوی بود. یک روز مرا در اداره فرهنگ دید و گفت جمشیدی لاریجانی شمایی؟
گفتم: بله
گفت: با آقای تقوی چه نسبتی داری؟
گفتم: اهل یک محلیم.
مرتضوی چند جا را به من پیشنهاد داد و من لواسان را انتخاب کردم. به من ابلاغ دادند برای شمشک. اولین خدمت من از شمشک شروع شد.

جایی رفتید که آب و هوایش شبیه امیری بود.
خیلی سردتر از امیری بود. یادم هست یک روحانی هم آنجا بود به نام جلالی. اهل شاهاندشت بود. او هم خیلی از من حمایت میکرد.
ظاهرا اهالی امیری از یکدیگر حمایت میکردند.
بله. همه هم محلی بودیم. بخصوص اهالی دینان بسیار با سواد و متدین بودند. دینان یعنی دین و ایمان. آن زمان در امیری از نظر دیانت اول دینان بود بعد آخا که از آقا میرزا محمد پدر بزرگ حاج عطاء امیرجمشیدی شروع میشد تا پدر بزرگ ما. یک خاطرهای هم من در این مورد از دینان دارم. در زمان قدیم دزدها و یاغیها از سنگسر میآمدند امیری و به زور تفنگ مردم را میچاپیدند و از آنها دزدی میکردند. در امیری چند نفر مثل پدر من بودند که جلوی آنها را میگرفتند و به همین دلیل آنها جرات نمیکردند. داستانی داریم که پدر من تا ((ارجمند)) دنبال یاغیها رفت. دو تا قاطر آقای صدرزاده از اهالی شاندشت را دزدیده بودند و پدر من برای اینکه دیگر جرات نکنند، دنبال آنها رفت. ما یک زمین داریم در ((استون)) بالای هاره. 10 یا 12 هکتار است. یک روز غروب پدرم در استون بود که دید چند نفر دارند میآیند. فکر کرد یاغیها هستند. یک تفنگ برندل کوتاه داشت که همیشه همراهش بود. سنگر گرفت و شروع کرد به تیراندازی تا اینکه فشنگش تمام شد. حالا نگو آنها مامور دولتند و آمدهاند یاغیها را دستگیر کنند. به هر حال پدر مرا گرفتند. منزلگاه ماموران دینان بود. پدر بزرگم رفت دینان و با بزرگان آنها صحبت کرد. آنها جلوی ماموران را گرفتند و گفتند: این آقا را کجا میبرید؟ (منظور پدرم بود)
ماموران گفتند: این آقا به سوی ما 60 یا 70 تیر انداخت ولی تیرهایش به خطا رفت.
پدرم میگفت من نمیخواستم آنها را بزنم فقط میخواستم اگر یاغی هستند فرار کنند. خلاصه هر چه اصرار کردند ژاندارمها راضی نشدند پدرم را آزاد کنند. گفتند باید او را ببریم دماوند، آنجا تکلیفش مشخص میشود. آن زمان ارتش در دماوند بود.
پدرم تعریف میکرد و میگفت: وقتی کار به اینجا رسید صدرالمحققین با یک ابهت خاصی جلو آمد و گفت من صدرالمحققین هستم و اینجا امامزاده ابراهیم است.
آنها گفتند: هر که هستی باش.
صدرالمحققین شال سبزش را از کمر باز کرد و میان راه انداخت و گفت حالا بروید من هم دنبال شما میآیم.
فرمانده آن گروه از اسب پایین پرید، صورت صدرالمحققین را بوسید و گفت "من معذرت میخواهم. این را به شما بخشیدم".
منظور اینکه چنین افرادی در دینان بودند. صدرالمحققین پدر آقایان تقویها بود.
در این مدت هیچ وقت به آخا سرنزدید؟
نه. چندبار هم پدرم برایم پیغام فرستاد اما من گفتم تا کار خوبی پیدا نکردم نمیآیم. یکسال که کار کردم بعد رفتم آخا و به پدر و مادرم سر زدم. یادم هست شب هفتم ماه محرم بود که رسیدم. یک چند روزی بودم و بعد دوباره برگشتم سر کارم. عمو مشهدی بابا (پدر آقای عباس برزن) مرا با الاغ تا رینه برد. از آنجا هم ماشین سوار شدم.
بعد از مدتی چون احساس کردم ممکن است پدرم از دوری من ناراحت شود منتقل شدم به نوا. 2 سال نوا بودم. از آنجا رفتم رینه. بعد هم در مدارس مختلف بودم تا اینکه رفتم دماوند و در جابان سربندان مدیر مدرسه 6کلاسه شدم. دو سال آنجا بودم. در این مدت رابطه بسیار خوبی با اهالي محل ایجاد کردم طوریکه بعد از دوسال وقتی میخواستم بروم تهران اجازه نمیدادند. این بود که شبانه از جابان رفتم تهران و مستقیما رفتم حشمتیه.
در این مدت با اهالی محل و دوستانتان ارتباط نداشتید؟
چرا. خیلی زیاد. در تمام این مدت هم محلیها میآمدند و به من سر میزدند. یادم هست وقتی در همین جابان دماوند بودم مرحوم تقی نجاتی، خدابخش قاسمی، سید عبدالله كاظمي و سید ابوالقاسم كاظمي آمدند جابان. با خیلی مشکلات هم آمدند. ماشین گیرشان نیامد سوار ماشین ذغال سنگ شدند. وقتی رسیدند از سر تا پا سیاه بودند. خیلی خندیدیم و شوخی کردیم. من حمامی را صدا زدم و خواستم حمام را برای آنها آماده کند. این شد که خلاصه این آقایان یک بار به حمام جابان هم رفتند. دو روز با هم بودیم. پنجشنبه آمدند و شنبه رفتند.
وضعیت زندگی چطور بود؟ درآمدتان کافی بود؟
من سه جا کار میکردم. زمانی که در مدرسه حشمتیه ناظم بودم، حقوق من تکافوی زندگی مرا نمیداد. خانهای اجاره کرده بودم در امامزاده یحیی. اتفاقا آنجا با نجاتی (مرحوم محمد تقی نجاتی) نزدیک هم بودیم. گاهی هم دور هم جمع میشدیم. تا اینکه یک روز اداره فرهنگ تهران كارداشتم. در دفتر رئيس اداره، خانمی که مدیر مدرسه دخترانه خوارزمی بود پیش من آمد. مدرسه خوارزمی هم پسرانه داشت و هم دخترانه. مدیر قسمت پسرانه خود آقای خوارزمی بود و قسمت دخترانه را همسرش اداره میکرد. به هر حال متوجه شدم که معلمان ورزشی که به آن مدرسه میرفتند نمیتوانستند دخترخانمها را اداره کنند. این بود که مرا به این خانم معرفی کرده بودند. در جواب آن خانم گفتم "من مرد ادعا نیستم فقط کارم را نشان میدهم. به آنجا میآیم و اگر توانستم اداره کنم در خدمت شما هستم". خلاصه قرار شد من صبحها یک روز در بین به آن مدرسه بروم. من روز شنبه رفتم مدرسه خوارزمی. به فکر خودم رجوع کردم و دیدم کلاس 8 و 9، بچه هستند و قاعدتا نباید مشکلی داشته باشند. مشکل اساسی با کلاس 10 و 11 و 12 است. در هفته اول فقط برای بچهها صحبت کردم. هفته بعد کلاس 11 و 12 را داخل حیاط جمع کردم و به دخترها گفتم پشت سر هم به صورت دایره قدم رو بروند. چون خودم سالها ورزشکار بودم میدانستم باید چه کنم. بعد از ده دقیقه دیدم بعضیها رنگشان برگشت. بیست دقیقه که شد دیدم 6 تا 7 نفر افتادند. ناظم مدرسه که آن بالا ایستاده بود خندید و گفت آقای استاد ما فقط شما را میخواستیم. گفتم خانم من تعجب میکنم. شاید اینها از نظر تغذیه مشکل دارند.
گفت: نه آقای جمشیدی. اینها معتادند.
گرد هروئین را روی گل میریختند و بو میکردند. زنگ بعد هم همین کار را ادامه دادم. در نهایت این عده حدود 24 نفر شدند. مدیر مدرسه خیلی اظهار تشکر کرد و گفت اینها سر مربیان قبلی بازی در میآوردند تا به آنها ورزش ندهند. جلساتی با پدر و مادر بچهها گذاشتیم تا در مورد معالجه اقدام کنیم. این کار من در تمام مدارس پیچید که یک مربی رفته در مدرسه خوارزمی و این کار را کرده. خلاصه مربی ورزش مدرسه خوارزمی، شد شغل دوم من. سه سال آنجا تدريس كردم.
یک دوستی داشتم فرهنگي اهل سمنان به نام آقاي فاميلي. یک روز بر حسب تصادف به او برخورد کردم. گفت آقای جمشیدی من بالاخره شما را پیدا کردم. با او قرار گذاشتیم و صحبت کردیم و در نهایت حکم ریاست شبانه دبیرستان حافظ در بازار تهران را به من داد. این طوری شد که من ظرف 24 ساعت 3 شغل داشتم. حدود 4 سال در آن مدرسه شبانه بودم. آن زمان عزیز الله جوادی که شغلش در لاله زار بود اغلب شبها میآمد پیش من و با هم میرفتیم خانه. بعد از چند سال که تهران بودم خسته شدم. پدرم هم مریض شد. این بود که رفتم آمل.
چه سالی بازنشسته شدید؟
سال 1359 بعد از 32 سال خدمت بازنشسته شدم. تازه کار من در اینجا تمام نشد. بعد از بازنشستگی آمدم آخا. دو سال آخا بودم. حتی زمستان هم آمل نرفتم. بعد از دو سال وقتی رفتم به خانه سر بزنم دیدم یک پاکت نامه داخل حیاط است. وقتی خواندم دیدم مرا به عنوان انجمن اولیاي دبیرستانها و راهنماییها و رابط آمل-ساری و آمل-تهران دعوت به کار کرده اند. رفتم اداره آموزش و پرورش. به من گفتند در جلسهای که داشتیم 100 تا 120 نفر از بازنشستگان اینجا بودند و گفتند فقط آقای جمشیدی را میخواهیم.
خلاصه من به خاطر حسن نیت 100 تا 120 نفر بازنشسته این مسئولیت را قبول کردم اما شرط گذاشتم که باید یک اطاق، یک کارمند و ماشین در اختیار من بگذارند. ابتدا رفتم بازدید مدارس. مدارس در آن زمان بسیار آشفته بود. روی یک نیمکت 5 یا 6 دانش آموز مینشستند. معلم غیبت میکرد. معلمها دفتری برای استراحت نداشتند. من رفع نقص مدارس را از دبیرستان امام جعفر صادق (ع) شروع کردم. اطاق های بلااستفاده در مدارس را شناسایی کردم، یک کامیون میز و نیمکت از آموزش و پرورش گرفتم و خلاصه مدارس را ساماندهی کردم. روز بعد وقتی دوباره رفتم دبيرستان تا ببینم مشکلی نباشد، دانشآموزان هجوم آوردند و مرا روی دست بلند کردند و تا جلوی پله بردند. مدیر مدرسه هم از من بسیار تقدیر کرد و گفت این که همه میگفتند جمشیدی بیاید بیدلیل نبود.
سال اول افتخاری کار کردم اما سال دوم حقوق گرفتم و با پایان سال دوم خداحافظی کردم. بعد از آن مدتی بازرس، نائب رییس و رییس کانون بازنشستگان آمل بودم. الان هم هر وقت به آمل میروم به من بسیار احترام میگذارند.
دو سال قبل دوباره دور مرا گرفتند و خلاصه باز نائب رییس کانون بازنشستگان شدم. تا اینکه امسال گفتم واقعا دیگر نمیکشم. با این حال قرار شد ماهی یک بار حتما بروم و سر بزنم و تجربیات خودم را در اختیار جوانترها قرار بدهم.
چه مشکلاتی در آخا وجود دارد؟
به هر حال روستا همیشه مشکلاتی دارد. پدر من همیشه میگفت امیری به درد شما نمیخورد چون این طرف سهطاق است و آن طرف پیش کوه. یعنی محدود است و فکر آدم را محدود میکند. از اینجا بیرون بروید ببینید چه خبر است.
یک مشکلی که امسال وجود دارد کمبود آب است.
امسال استثنائا مشکل کم آبی داریم. که ممکن است چند سال باشد و بعد هم برطرف شود. الان آب از بالا کم است. حتی من دو نفر را فرستادم پلالست برای بازرسی. گفتند گاهی آب اسپه چشمه را میبندند به واش تاشون. که من هشدار دادم و گفتم اگر بار دیگر این کار را بکنید ناچارم بگویم با شما طور دیگری رفتار بکنند چون مردم تا آخازیر در مضیقه هستند.
آیا مشکل آب در گذشته هم وجود داشت؟
بله. دلیلش این بود که جدولسازی نبود و آب در نهر فرو میرفت. ما که آمدیم شروع کردیم به رفع نقص. وقتی جدولسازی را انجام دادیم دیگر مشکل حل شد. امسال به من گفتند که چند جا جدولسازی ترک خورده و آب نفوذ میکند که باید تعمیر شود.
شما یک بار هم پیشنهاد دادید آخازیر از آخا جدا شود.
بله. بعضیها فکر کردند ما منظور خاصی داریم در حالیکه این طور نبود. نظر من این بود که از امکانات دولتی بیشتر استفاده کنیم و بودجه بیشتری بگیریم. مثل روستای هاره و لارین و خیلی روستاهای دیگر که همین کار را کردند. من منظورم این بود وگرنه آب را که مشترکیم، محرم که مشترکیم، بیشتر مواقع هم پیش هم هستیم چون با هم فامیل و قوم خویشیم. خواهرزاده های ما و دامادهای ما هستند. خود شما هم که پدر بزرگتان (مرحوم قاسم آدوسي) دوست و رفیق ما بود. مرحوم محمد تقی نجاتی پسر عموی من، دوست و همفکر من بود. این کار به نفع هر دو محل است. این باعث رقابت میشود. چند روز پیش من آمدم منزل آقای محمد پاشا جلسه داشتم. اصلا راه را گم کردم. قبلا یک راه باریک و مالرو بود. الان همه ماشین رو شده. خوب این فعالیتها اگر توسط دو تا شورا انجام شود خیلی بهتر کارها پیش میرود و میتوانند از تجربیات هم استفاده کنند. مضافا پسر وقتي بزرگ شد براي زندگي بهتر از پدر جدا ميشود. دو برادر براي تشكيل زندگي جديد و آزمايشات زمان از هم جدا ميشوند. اضافه شدن اجتماع هر محل و شهر و غيره به همين دليل است.
نظرتان در مورد شرکت تعاونی چیست؟
شرکت تعاونی خوب است. خود ما هم تعاونی داریم. اما تصمیماتشان غلط است. پارسال نقشه کشیدند زرده را آباد کنند. آنجا اصلا قابل آباد کردن نیست. یادم میآید پدر من در گذشته یک مغنی آورد یک هفته آنجا نگه داشت. در نهایت معلوم شد که آب آنجا به هیچ وجه کافی نیست. اینها وقت تلف کردن است.
چه مشکلات فرهنگی در آخا وجود دارد؟
اولین مشکلی که هست بحث اعتیاد است. اجتماع بچههای ما در آخا بسیار بد است. چون معلم هستم و سالها تجربه دارم میگویم. قبلا اینطوری نبود. مثلا در مورد همین زمین ورزش آخا. من با ورزش مخالف نیستم. خودم سالها ورزشکار بودم و هنوز هم ورزش میکنم. اما میگویم همه خانمهای محل ناموس ما هستند. شب جمعه میخواهند بروند فاتحه بخوانند. اینکه شما با لباس نامناسب آنجا بازی میکنید، این کار بدی است.
مساله دیگر این است که اجتماع تابستان آخا خیلی بد است. ما میرویم در آستان کتلو و جاهای دیگر میبینیم. البته همه نیستند یک عده معدودی هستند که بقیه را خراب میکنند. جوانانی که در این اجتماعات دخالت نمیکنند سالم میمانند و ما میبینیم که از نظر فهم و شخصیت و ادراک و منطق هم بالاتر هستند. اینها نتیجه بهتری میگیرند. اما عدهای هستند که جمع میشوند به بهانه فوتبال و والیبال با هم قرار میگذارند و تصمیم میگیرند.
چه توصیهای برای پدر و مادرها دارید.
من همین موارد را مرتب به پدرها و مادرها یادآوری میکنم. میگویم مقصر شما هستید. باید مراقب بچههای خودتان باشید. شما روحیات بچه خودتان را بهتر میدانید. با زبان خودتان با آنها حرف بزنید و قانعشان کنید. هر خانوادهای یک نوع پرورش خاصی دارد. بعد هم ناظر و بازرس باشید. ببینید آیا آنچه تذکر دادهاید انجام میشود یا خیر. این را خود پدرها و مادرها باید اقدام کنند. وگرنه مسائل و اختلافات زیادی در آخا بوده که ما پادرمیانی کردیم و حل شده. زن و شوهرهایی بودند که اختلافات شدید داشتند حتی کارشان به طلاق کشیده بود و همه قطع امید کرده بودند اما من کارشان را درست کردم و الان هم دارند زندگی میکنند.
آقای جمشیدی از وقتی که در اختیار ما قرار دادید سپاسگزاریم و برایتان آرزوی سلامت و توفیق میکنیم.
عکس از حسین آدوسی
مطالب مرتبط:
در منطقه لاریجان از استان مازندران، روستایی زیبا و سرسبز زندگی میکند به نام آخا. هرچه که در این دنیای خاکی گشتیم باز به آخا بازگشتیم که از آخا دوست داشتنیتر و از آخاییها باصفاتر نیافتیم. آخا برای ما موجب آرامش است و آخاییها برایمان مایه دلگرمی.