آقای قربان زارع در مصاحبه با آخاییها
آقای قربان زارع در مصاحبه با آخاییها:
هر كه كلنگ حقيقت زد، نان حقيقت خورد (قسمت اول)
اغلب پنّر را به نام او می شناسند. منطقهای زیبا و سرسبز بین آخا و آخازیر در منتهی الیه حاشیه غربی روستا. اما خود اعتقاد دارد که سکونت در حاشیه روستا، هرگز باعث حاشیهنشینی او نشده، بلکه با همه روابط حسنه و خوبی دارد. او پنّر را بهترین و زیباترین منطقه روستای آخا می داند و از این بابت قدردان تیزهوشی و آینده نگری اجداد خود است.آقای قربان زارع در مهرماه سال 1318 در آخا به دنيا آمد. 7 ساله که بود پدرش مرحوم خداداد زارع در آمل فوت كرد. تا سن 13 سالگي تحت تكفل مادر به رشد رسيد. او از این دوران به عنوان سختترین روزهای زندگی خود یاد می کند. زمانی که در سن 7 سالگی مجبور بود برای تامین اجاره خانه در مزارع به کار مشغول شود. در همه این روزهای مشقت بار بر پای خود ایستاد بدون هرگونه چشمداشتی به کمک دیگران، و به مدد مادری زحمتکش و ایثارگر به 13 سالگی رسید. سنی که دیگر میتوانست به عنوان کارگر، درآمدی کسب کند و زندگی را پیش ببرد. او که خود یتیمی را با تمام وجود تجربه کرده بود این بار به مدد خواهرزادههای یتیمش رفت و اگر چه خود نتوانست به مدرسه برود اما تلاش کرد هزینه تحصیل آنان را در حد وسع تامین کند. از 13 سالگی تكفل خواهر، مادر و خواهزادهها را بر عهده گرفت و در سال 1336، در سن 16 سالگی ازدواج کرد.

زندگی در آمل چه طور بود؟
آمل مستاجر بوديم. كرايه خانه در آن زمان روزي يك قران (ريال) بود، که میشد ماهي سه تومان. من وقتي 7 ساله بودم ميرفتم در مزارع ((كلاج پهاي)) ميكردم. يعني اگر كلاغي ميآمد در مزرعه ميخواست به محصولات آسيب بزند آن را پر ميدادم. در عوض صاحب مزرعه روزي يك قران به ما ميداد و اينطوري اجاره خانه را در ميآورديم. مادرم كارگري ميكرد و خرج خانه را پيش ميبرد.
بعد از فوت پدرتان کسی به شما کمک نمی کرد؟
به هیچ وجه. زماني كه هفت سالم بود و پدرم مرد يك نفر نبود يك لقمه نان به من ترحم كند. از هيچ كس هم توقعي نداشتم، روي پاي خودم بودم. فقط يكبار يك آقايي به من ترحم كرد. وقتي 8 ساله بودم يك روز با خواهرم پابرهنه در بازار آمل راه ميرفتيم. يك آقايي ما را صدا زد و گفت: بياييد اينجا ببينم.
رفتيم جلو. پرسيد: شما كجايي هستيد؟ پدرتان كيست؟
من گفتم: ما كوهي هستيم. شما پدر مرا نميشناسيد.
گفت: كجاي كوه ساكن هستيد؟
گفتم: اهل اميري هستيم.
گفت: اميري؟ پسر كي هستي؟
گفتم: پسر عمو خداداد هستم.
ديدم دستمالي از جيبش درآورد و شروع كرد به گريه كردن. ما وقتي ديدم او گريه ميكند ترسيديم. بعدا متوجه شدم كه او كربلايي اكبر صديقي (پدر مرحوم حسين صديقي آخا) است. در آمل مغازه كفشدوزي داشت. به كارگرانش دستور داد اندازه پاي من و خواهرم كفش آوردند. آن زمان كفشها را نعل ميزدند. به كفش ما هم نعل زد و يك جفت جوراب پشمي هم به پايمان كرد. وقتي اين كفشها را پوشيديم و در بازار آمل راه ميرفتيم ته كفشمان به زمين ميخورد و تق تق صدا ميكرد. احساس ميكرديم در آسمانها هستيم. اصلا راه رفتنمان عوض شده بود. خيلي خوشحال شدیم.
چطور شد رفتید آمل؟
برای اینکه کار کنیم و یک لقمه نان بخوریم. چون در امیری چیزی وجود نداشت. آن زمان در محل ما سرمايهی سرمايهدارترين افراد فقط دو تا صندوق گندم بود. هركس دو تا صندوق گندم داشت ارباب و سرمايهدار محسوب ميشد. يعني الان فقرا از اربابان آن روز ثروت بيشتري دارند. الان من ميبينم يك فرد خيّر ميآيد باني ميشود يك نانوايي را در اختيار مردم ميگذارد تا يك ماه رمضان نان مجاني به مردم بدهد. وضع نسبت به سابق خيلي بهتر شده. الان واقعا بهشت است.
اينجا فقط گندم كشت ميشد و افرادي امثال ما كه زمين نداشتيم بايد ميرفتيم سمت شمال كار ميكرديم تا به پول برسيم و بتوانيم ناني تهيه كنيم و بخوريم. 15 سال مسير راه آمل تا اميري را پياده ميرفتيم و ميآمديم تا جاده هراز درست شد. وقتي در سال 42 جاده هراز افتتاح شد، اينجا رونق گرفت. چون مردم ميتوانستند ميوه و محصولات اينجا را از طريق جاده ببرند و در شهر بفروشند. اينطوري بود كه وضع بهتر شد و مردم از آن بدبختي درآمدند. قبلا اگر 200 خانواده در اينجا بودند 10 نفر خوب زندگي ميكردند، 30 نفر متوسط بودند و 160 نفر با بدبختي زندگي ميكردند و چيزي براي خوردن نداشتند.
تا سال 42 در اميري هيچ چيزي جز بدبختي و بيچارگي وجود نداشت. مردم هر كدام يك گاو و يك يا دو تا گوسفند داشتند. گندم كشت ميكردند، كاه را ميدادند به گاو و گوسفند و از گندم و شير و گوشت خودشان استفاده ميكردند. اينطوري زندگي را پيش ميبردند. تازه آنهايي كه مثل ما زمين براي كشت نداشتند همين را هم نداشتند بخورند. افراد فقير چون نان نداشتند بخورند گاهي زمين خود را ميفروختند و گندم ميخريدند. سال 42 كه جاده شد آرد آمريكايي، سفيد و اعلاء ميآوردند كيلويي يك تومان. كيسههای 40 كيلويي با آرم آمریکا را ميدادند40 تومان. حالا خدارا شكر كشور از نظر گندم خودكفا شده. آن زمان اين همه سد نبود كه همه جا آب داشته باشد و مردم كشاورزي كنند. اين بود كه آرد را از آمريكا ميآوردند. الان همه چيز فراواني است.

یعنی تنها دلیل مشکلات آن روز نبود جاده بود؟
بزرگترین دلیلش جاده بود و البته مسائل سیاسی هم دخالت داشتند. سال 1320 رضا شاه رفت. انگلیس و آمريكا تهران را گرفتند. شوروي تا امامزاده هاشم را گرفت. 7 سال اين وضعيت ادامه داشت. در اين هفت سال اگر يك كيسه برنج ميخواستي از آمل بياوري اينجا هزار جور مكافات داشت. از سختي راه گرفته تا دزدي و راهزني. مجبور بودي برنج را از كوهها و راههاي صعبالعبور بياوري، چون روسها اجازه نميدادند. ميگفتند ميخواهي برنج را براي انگلیسیها و آمريكاييها ببري.
تا آمل چقدر راه بود؟
صبح زود راه ميافتاديم. شب در سياهبيشه كه زردهبند هم به آن ميگفتند ميمانديم. صبح فردا از سياهبيشه حركت ميكرديم و غروب ميرسيديم آمل. يك شب و دو روز راه بود.
جاده در واقع باعث شد که محصولات کشاورزی منطقه به فروش برسد.
بله. قبل از آن واقعا گرفتاری بود. در 16 سالگي كه در ييلاق بودم يك باغ آلبالو داشتم. آلبالو را با شركا تقسيم كرديم. سهم ما شد 8 من. مرحوم عبدالله مهديزاده هم 7 من آلبالو داشت. من و او هركدام آلبالوهاي خود را كول كرديم و راه افتاديم سمت پردمه. تمام راه، كوهستاني و سربالا بود. يك روز تمام پياده راه رفتيم. در آنجا آلبالو را با گندم سر به سر (معامله پاياپاي) كرديم. آنزمان گندم را با مال خرمنكوبي ميكردند، به همين دليل مقدار زيادي سنگ و ريگ داخل آن بود. يك كاسه آلبالو در برابر دو كاسه گندم معامله ميشد. بنابراين موقع برگشت بار ما شد دو برابر. البته برگشتن تمام راه سرازير بود. تا آلبالوها را معامله كنيم شب شد. وقتي ميخواستيم راه بيافتيم سمت خانه، گلهباني كه اهل آن محل بود گفت اگر الان راه بيافتيد در بينجستون (برنجزار) گرگ شما را ميخورد. من و آن خدا بيامرز شب را آنجا مانديم و صبح راه افتاديم. حدود ساعت 2 يا 3 بعدازظهر رسيديم. وقتي رسيديم خانه، مادرم خيلي خوشحال شد. او گندم را شست، سنگ و ريگش را جدا كرد. بعد گندم را گذاشت روي پشت بام خشك شود. بعد گندم خشك شده را برد آسياب آرد كرد و بالاخره آرد را آورد خانه و نان درست كرد. منظورم اين است كه 7 روز طول كشيد تا ما توانستيم آلبالو را تبديل به نان كنيم. در مورد اقلام دیگر هم همینطور بود. مثلا يك زماني بود كه نفت را در رينه ميدادند. آن موقع كيسه نايلوني و اين جور چيزها وجود نداشت. پدرم قاليباف و گوالباف بود. يعني با موي بز گوال (گوني) ميبافت. من گوال را برداشتم و راه افتادم سمت رينه. در آنجا يك بيست ليتري خريدم 5 تومان. 5 تومان هم پول دادم نفت داخل آن پر كردند شد 10 تومان. نفت را داخل گوال گذاشتم و كول كردم آوردم محل. غروب رسيدم. وقتي نفت را آوردم مردم گفتند وضع پسر خداداد خيلي خوب شده. 20 ليتر نفت خريده. اين 20 ليتر براي يك سال كافي بود. چون فقط براي فانوس و لامپا (چراغ نفتی) از آن استفاده ميكرديم. سماور كه ذغالي بود و بخاري هم وجود نداشت. اين سختيهاي آن روزگار بود. آن زمان حتی آب آشامیدنی مناسب که بتوانیم با خیال راحت استفاده کنیم نداشتیم.
آب آشاميدني نداشتید؟
نه. آب آشاميدني به این شكل وجود نداشت. مردم همين آب نهر را ميخوردند. اينكه مريضي زياد بود و مريض رواني زياد داشتيم بيشتر به خاطر همين آلودگي آب نهر بود. چون آب از يك روستا (روستاي ترا) عبور ميكرد. بالاتر ظرف و ظروف و لباس و حتي كهنه بچه را داخل آب ميشستند و پايينتر همين آب را ميخوردند. خدا بيامرزد آقاي قاسم آدوسي و آقاي ابراهيم جعفري و خدا حفظ كند آقاي كمال محمدي را. اينها تصميم گرفتند در محل لولهكشي كنند. اين بود كه از اهالی نفري 20 تومان پول جمع كردند. رفتيم لوله خريديم و لولهكشي كرديم. ابتدا تا دو سال چند شير فشاري داخل خيابانها بود. بعد كه ديدند منبع هست و آب مشكلي ندارد خانهها را هم لولهكشي كردند.
در منطقه لاریجان از استان مازندران، روستایی زیبا و سرسبز زندگی میکند به نام آخا. هرچه که در این دنیای خاکی گشتیم باز به آخا بازگشتیم که از آخا دوست داشتنیتر و از آخاییها باصفاتر نیافتیم. آخا برای ما موجب آرامش است و آخاییها برایمان مایه دلگرمی.