آقای قربان زارع در مصاحبه با آخاییها
آقای قربان زارع در مصاحبه با آخاییها:
هر كه كلنگ حقيقت زد، نان حقيقت خورد (قسمت دوم)
وضعیت آب كشاورزي چطور بود؟
اول جدولسازي نبود. سالی دو يا سه مرتبه مردم ميرفتند و لايروبي ميكردند. لايروبي آن موقع كار سختي بود. گاهي تا يك متر داخل نهر را گل و لاي ميگرفت. به همين دليل همه اهالي ميرفتند. مزد هم وجود نداشت. الان كار راحت شده. سالي يكبار مردم ميروند كه تازه آن هم خيليها نميآيند. آن زمان تمام زحمات روي دوش عموم بود.

علیرغم همه این مشکلات روابط مردم خوب بود.
بله. قبل از تلويزيون روابط زياد بود. امكان نداشت شب كسي در خانه خودش باشد. همه شبها گردش و شبنشيني بود. روابط خيلي دوستانه بود. از وقتي برق و تلويزيون آمد همه اينها به هم خورد. ديگر الان برادر از برادر خبر ندارد. آن زمان مردم با هم بودند. هر چه داشتند و نداشتند با هم ميخوردند و شاد بودند.
یعنی مردم اینقدر خوب بودند؟
البته بدي و خوبي و زشت و زيبا همه جا هست. مثلا خدا بيامرزد مرحوم صادق پسر عمو رمضان را (مرحوم رمضان پاشا آخا). ما تابستانها ميرفتيم آمل سر زمين كار ميكرديم. يكبار من با يكي از دوستانم عازم بوديم مرحوم صادق هم كه كم سن و سال بود همراه ما آمد. آن زمان حقوق من و دوستم هر كدام دو بار برنج و 100 تومان پول بود. صادق چون كم سن و سال بود يك بار برنج و 100 تومان پول ميگرفت. آن دوست من مرتب صادق را اذيت ميكرد. مرتب به او ميگفت كار كن و او را تحت فشار ميگذاشت. من چند بار گفتم اين بچه را اذيت نكن. كم سن و سال است و براي اولين بار همراه ما آمده. ما بايد مواظب او باشيم تا پاييز دستمزدش را بگيرد و ببرد خانه كمك خرجي براي خانواده باشد. حالا نگو دوستم از اين كارش نقشه داشت. مدتي اين بنده خدا را تحت فشار گذاشت و بعد به او گفت اگر ميخواهي من ترا اذيت نكنم بايد 50 تومان از پولت را به من بدهي. او هم بچه بود و تنها، به همين دليل قبول كرد.
وقتي برگشتيم خانه ديدم در خانه قند نداريم. خيلي خسته بودم، دست و پايم همه زخمي بود. به همسرم مقداري پول دادم تا برود مغازه آقاي حمزه فتحي، قند بخرد. زنم در راه، خدا رحمت كند سيد سكينه (مرحوم سیده سکینه جمالی) را ميبيند و او پيش زنم گله ميكند، ميگويد: اين كار شوهر تو درست بود؟ او و دوستش 50 تومان پول پسر مرا خوردند.
خانمم آمد خانه و با ناراحتي به من گفت شما عجب بيغيرتي هستيد. اين صادق خيلي پسر خوبي است. او را برديد سر كار 50 تومان پول او را خورديد.
من خيلي ناراحت شدم. با همان خستگی و همان پاي زخمي رفتم آن دوستم را گرفتم و كشان كشان بردم خانه عمو رمضون. خلاصه آنجا معلوم شد كه او پول را گرفته. به هر ضرب و زوري بود 25 تومان از او پس گرفتم و به صادق دادم. همان لحظه رفاقتم و دوستيم با آن فرد را براي هميشه كنار گذاشتم. مسلمان واقعي كسي است كه آزارش به كسي نرسد.
چطور شد سراغ رانندگی رفتید؟
از 7 سالگی تا 13 سالگی با گرفتاري و بدبختی زندگي كرديم. يك مقدار لوازم خانه، باغ، درخت و ... را در سال ميفروختيم و ميخورديم. 9 ساله بودم كه شاگرد بنا شدم. دوسال پيش استاد شهاب معمار در شهرداري آمل شاگردي كردم. اما اين شغل را انتخاب نكردم و رفتم سراغ رانندگي. در جاده كندوان و فيروزكوه شاگرد راننده شدم. اين وضعيت بود تا زماني كه ازدواج كردم. بعد از ازدواج خودم شروع كردم به رانندگي. آن زمان جاده هراز وجود نداشت و ما فقط در آمل ميتوانستيم رانندگي كنيم. در سال 1342 كه جاده هراز درست شد من آمدم و در جاده هراز كار ميكردم. آن زمان به بيسوادها گواهينامه نميدادند. من 15 سال بدون گواهينامه رانندگي كردم. بعد چون كمبود راننده بود، تصويب كردند به بيسوادهاي 35 ساله گواهينامه بدهند. حالا من 25 سالم بود و 10 سال كم داشتم. اين بود كه رفتم از دست آمار شكايت كردم كه سن من بالاتر است اما در شناسنامه سنم را كم دادهاند. بعد از مدتي برايم اخطار آمد كه بروم و براي بالا بردن سنم اقدام كنم. در همين زمان تصويب شد كه به بيسوادهاي 25 ساله هم گواهينامه بدهند. اين بود كه من ديگر شكايتم را پيگيري نكردم و رفتم امتحان دادم و گواهينامهام را گرفتم.
این خانه که در آن ساکن هستید را چه سالی ساختید؟
اين خانه متعلق به پدر بزرگ من است. من آن زمان كه گواهينامه نداشتم آمده بودم و در معدن اميري با ماشينهاي ده چرخ كار ميكردم. حدود 7 سال اينجا ماندم. بنابراين تصميم گرفتم خانه را سر و سامان دهم. خانه قديمي را خراب كردم و شروع كردم به ساختن خانه جديد. آن موقع در داخل محل هنوز جاده نبود. وقتي من 30 تا سيمان آوردم تا پله خانه را بسازم همه تعجب كردند. آن زمان پلهها را با لبسرا (سنگهاي پهن و تخت) ميساختند. در سال 1350 خانه را ساختم. حالا هم خانه ترك خورده و ما فعلا در آن ساكن هستيم تا ببينيم چه ميشود.

چند فرزند دارید؟
من از دو خانم، 6 پسر و 7 دختر، روي هم 13 بچه دارم. خواهرزادهها را هم من بزرگ كردم. من 40 سال شاگرد مدرسهاي داشتم. خواهرزادهها كه سن مدرسهشان تمام شد، بچهها رفتند مدرسه. در اين 40 سال فقط 3 نفر ديپلم گرفتند. چون تعداد بچهها زياد بود بيش از اين از دستم بر نيامد. فقط توانستم خرج آنها را بدهم، براي دخترها جاهاز درست كنم و براي پسرها مراسم عروسي بگيرم. حالا انشاء الله بچه ها كه سر و سامان گرفتم اگر زنده بودم ميخواهم بروم زيارت كربلا و مكه.
چه مشکلاتی در آخا وجود دارد؟
اولین مشکل اعتیاد است.
این روزها با هر که صحبت میکنیم از اعتیاد میگوید. آیا واقعا موضوع تا این حد جدی است؟
بله. الان بچههاي كم سن و سال هم معتاد شدهاند. به نظرم اين وظيفه شورا است كه مراقبت كند و جلو اينها را بگيرد. هم جلوي كساني كه ميكشند و هم آنهايي كه ميفروشند. قبلا این طور نبود. آن موقع بزرگ محل ارزش داشت. جوانها اگر سيگار ميكشيدند وقتي يك بزرگتر را ميديدند سيگار را خاموش ميكردند. الان جوانها اصلا اهميتي نميدهند. من خودم سيگاري هستم اما هيچوقت جلوي بزرگتر سيگار نميكشيدم. عموقاسم آدوسي را خدا رحمت كند صميميترين دوست من بود. 40 سال با هم دوست بوديم. اغلب با هم بوديم. ولي چون او 20 سال از من بزرگتر بود من هيچوقت جلوي او سيگار نميكشيدم. آقای قربان قربانی پسر خدا بیامرز عمو علي گدا يكبار پيرمردي را ديد. دستش را با سيگار كرد داخل جيبش. شلوارش آتش گرفت.
الان يك بچهاي كار خلافي كرده. من رفتم يك گوشه كه به او تذكر بدهم ديدم دارد با من دست به يقه ميشود. اين بچه به پدرش هم احترام نميگذارد. حرف او را هم گوش نميدهد. تو ميخواهي از دستش به چه كسي شكايت كني؟ اين است كه هر كاري دلش بخواهد ميكند و آخر سر خودش را هم بدبخت ميكند.
چه راه حلی را پیشنهاد می کنید؟
در درجه اول بايد شورا يا بزرگان محل با پدران آنها جلسه بگذارند تا جلوي بچههاي خود را بگيرند. پدر و مادرها بايد مراقبت كنند. ورود و خروج بچهها را كنترل كنند و خصوصا بر روي خرج بچه ها نظارت كنند. پول زياد دست آنها ندهند.

غیر از اعتیاد مشكل دیگری هم هست که بخواهید در موردش صحبت کنید؟
مشكل بزرگ دیگر در حال حاضر برق است. پول برق خيلي گران شده و واقعا از عهده بر نميآييم. همه تك تك ميروند ساري و كاري از پيش نميبرند. اتحاد نداريم كه يك دفعه سي نفر راه بيافتيم برويم ساري و تكليف را معلوم كنيم.
چه توصيهای به جوانان دارید؟
به حرف بزرگترها گوش كنند و راهشان را درست انتخاب كنند. وضعيت ديگران را ببينند و عبرت بگيرند. هر كس مال مردم خورد از دماغش در آمد. من اين را بارها و بارها به چشم خودم ديدهام كه ميگويم. آنهايي كه درست کار كردند و سالم بودند، الان هم بچههاي خوب و موفقي دارند. هم خودشان عاقبت به خير شدند و هم بچههايشان. آنهايي كه كمكاري كردند و مال مردم خوردند، الان هم ما ميبينيم كه بچههاي خوبي ندارند. الان هم بچههاي آنها سربار و انگل جامعه هستند. نه خودشان به جايي رسيدند نه بچههايشان چيزي شدند. كسي كه كلنگ حقيقت زد، نان حقيقت خورد. كسي كه كلنگ نامردي زد، ناني نخورد و آخر هم از گرسنگي مرد. اين كار دنياست.
آقای زارع از وقتی که در اختیار ما قرار دادید تشکر میکنیم و برایتان آرزوی سلامت و موفقیت داریم.
عکس از حسین آدوسی
مطالب مرتبط:
در منطقه لاریجان از استان مازندران، روستایی زیبا و سرسبز زندگی میکند به نام آخا. هرچه که در این دنیای خاکی گشتیم باز به آخا بازگشتیم که از آخا دوست داشتنیتر و از آخاییها باصفاتر نیافتیم. آخا برای ما موجب آرامش است و آخاییها برایمان مایه دلگرمی.