از شمس اطبا و سلطان خانم و امیری و آخا
از شمس اطبا و سلطان خانم و امیری و آخا
به نقل از روزنامه اقتصاد پویا (۳/۱۱/۸۹)
فرستنده: محمد اخگر
از تهران و از طریق آبعلی و جاده هراز که به طرف شمال کشور حرکت می کنیم در 70 کیلومتری آمل به منطقه ای می رسیم که مجموعه محله هایی را در خود جا داده است. امیری منطقه ای خوش آب و هوا که از وانا به آن وارد می شویم دینان، آخا، ترا، شمس آباد، نهر، لارین، سفلا و مخوم بیک از جمله محله هایی هستند که در دل امیری جای گرفته اند. معروف است که وقتی با یک امیری می خواهند مزاح کنند می گویند«امیری تش هلی خوار» که معنی و مفهوم آن وجود درخت های کوتاه قد آلوچه ترشی است که در منطقه امیری در کوچه و خیابان دامنه ها روییده و به بار نشسته است.
آخا از محله های مهم در منطقه امیری به شمار می رود. تعداد خانه های آن اندک و تعداد خانواده های ساکن در تمام فصول نیز کمتر از 30 خانوار است. در دل این محل از دیرباز طب و پزشکی با نام شمس اطبا عجین شده است. نسل اندر نسل خانواده شمس پزشکی را منتقل کرده است. مرحوم دکتر عباس شمس امیری از جمله آخرین نسلهای خانواده شمس اطبا به شمار می رفت.
دکتر شمس که در دوره حیات خود به تشخیص پزشکی حرفه ای معروف بود و البته پزشک ارتش با درجه سرهنگی بازنشسته شد در سال 78 خود در عمل جراحی قلب دارفانی را وداع گفت. نقل می کنند وی که برای عمل قلب آماده شده بود خود به اطرافیان گفته که احتمال موفقیت 50 درصد است و این آخرین تشخیص پزشکی وی بود و هرچند با توجه به حرفه پزشکی و جدیت در کار وی نیز از جمله چهره های جدی محسوب می شد اما آملی ها و آخایی ها از وی همیشه به نیکی یاد می کنند. وی در آرامگاه آخا آرامیده است. در گذری به آخا به خانه مرحوم دکتر عباس شمس امیری رفتیم خانم سلطان شمس امیری همسر دکتر شمس را به گفت و گویی دعوت کردیم تا از آخا و مردمان و رسم و رسومات این منطقه بیشتر بدانیم. سرزنده و شوخ طبع اما با سیاست پاسخ ما را می دهد از ما اصرار و از وی انکار بالاخره وی را با سوالهای پی در پی مجبور به سخن کردیم. وقتی از سن او سوال کردیم خودش گفت 80 سال سن دارد اما شنیدیم که متولد سال 1297 هجری شمسی است. اوائل دهه 20 با دکتر شمس ازدواج کرده است. خودش می گوید: من و دکتر پسرعمو – دختر عمو بودیم. 10 سال نامزد کرده بودیم تا دکتر درسش تمام شود و بعد عروسی کردیم حاصل این ازدواج محمدتقی، بهروز و نسرین بوده که همگی تحصیلات عالیه را به پایان رسانده اند.
وی از مرگ سریر و یک فرزند دیگرش در خردسالی نیز می گوید از اینکه دخترش سریر در مرگ ناگهانی وی را داغدار کرد. میگوید بدترین خبر زندگیش شنیدن خبر فو.ت دخترش بود و همچنان پس از گذشت بیش از 20 سال وقتی از آن یاد می کند با دلی پردرد و داغدار سخن می گوید. در هنگام گفت و گو با محمدتقی پسر وی، علی و امید و هومن و هوتن فرزندان محمدتقی و نوه های سلطان خانم با دقت به حرفهای مادر و مادربزرگ گوش می دهند. از سلطان خانم پرسیدیم در گذشته علی رغم اینکه محل سکونت شما در آمل بود چگونه به آخا رفت و آمد می کردید. گفت: با مال (اسب و قاطر و خر) دو شبانه روز در راه بودیم تا از آمل به آخا بیایم. تهیه و حمل آذغه از دغدغه های اصلی آن زمان بود. نه برق داشتیم و نه یخچال. گوشتها را باید قورمه می کردیم (قورمه کردن: گوشت ها را تکه تکه کرده و در روغن حیوانی پخته و با پیاز سرخ شده در پوست گوسفند بدون اینکه هوا بکشد با روغن بدون یخچال نگهداری می کردند و در طول ماه از آن استفاده می کردند) وی معاملات پایاپای را از مرسومات آن دوران می داند.
به یاد دارد که با مال (رعیت) همان کسانی که روی زمینها کار می کردند و عایدی می دادند برنج را به صورت لنگه بار مال به آخا می آوردند. بعضی از کالاها تعارفی بود و بعضی معاوضه ای و بعضی ها هم تجارتی تلقی می شد.
سلطان خانم از آبله آن زمانها می گوید: حرفه پزشکی همسر، وی را در جریان اخبار این بیماری قرار می داد. به یاد دارد که آمار کشته شدگان آبله را وقتی به گورستان می بردند و دفن می کردند به دست می آوردند. می گفت یک روز به یاد دارد که گفتند 15 نفر که بر اثر آبله جان خود را از دست دادند در امامزاده ابراهیم دفن شدند. سلطان خانم از سوار شدن بر روی مال می گوید به یاد دارد که یک دست قنداق بچه به دست سوار قاط می شدند و یک دستی با بار با قاط سربالا حرکت می کردند. اما می گوید قاطرها را به اصطلاح قجری تزیین می کردیم. خانواده های معروف و بزرگ قاطرهای تزیینی مختلف داشت.
او می گوید قاطرها برای خودشان اسم داشتند مثل سوز، شیدا، سنگسری، یعقوبی و ... و اصولا از حیوانات با ارزش چون وسیله حمل و نقل بودند به شمار می آوردند. وی از خاطرات کار طبابت دکتر شمس می گوید. وی می گوید پدر دکتر عباس (همسر وی) نیز پزشک بود. داروخانه و مطب با هم بود آن موقع سرنگها یک بار مصرف نبود و با الکل می جوشاندند. وی می گفت در آخا دکتر عباس از مردم حق ویزیت نمی گرفت. فقط اگر دکتر به نقاط دور مثل ییلاقات دیگر می رفت حق ویزیت می گرفت.
وی از نوشتن قرآن خطی توسط مرحوم حاج میرزا ابوالقاسم شمس پدر، پدر دکتر عباس، سخن گفت و بیاد آورد که مرحوم حاج میرزاابوالقاسم 30 قرآن با دست نوشت که در هنگام نوشتن قرآن سی ام نیمه کاره دار فانی را وداع گفت. وی لقب شمس اطبا به خانواده شمس را به دلیل شغل پزشکی نسل در نسل دانست و گفت این لقب را مظفرالدین شاه در آن زمان به جد دکتر عباس داده یود.
در حیاط با صفای منزل دکتر مرحوم دکتر شمس زیر درخت انگور این گفت و گو را انجام دادیم. به سختی اجازه داد که از وی عکس بگیریم. اما بالاخره اجازه عکس گرفتن صادر شد. قسمت شمال حیاط یک خانه قدیمی وجود داشت. از قدمت آن سوال شد. تصور ما این بود که گچ کاری تمیز و سفید آن کار جدید است اما سلطان خانم ساخت آن منزل را در سال 1341 به یاد دارد و می گوید کل ساخت این منزل به کنترات و با 2500 تومان هزینه سپرده شد که از گچ پخته از معادن نزدیک مصالح آن تامین شد و این گچ مال همان زمان است.
وی سنتها و رسومات قدیم را یادآوری می کند و می گوید: در پاییز که کم کم هوا رو به سردی می رفت و برای زمستان آماده می شدیم مثل الان که جسته و گریخته رسم است که در پاییز نان کوهی پخته می شود، آن موقع مفصل تر در تنورهای هیزمی نان می پختیم. وی نان کوهی آن موقع را متنوعتر از الان می دانست و گفت: نان تنوری، نان حاج نجفی، نان پیازی، نان چای زن، نان زنجبیلی، اغوذکنا، اغوذفطیر از جمله آن نانها به شمار می رود.
با چنین فضای دلچسب و آب و هوای بسیار مطبوع اوایل مهرماه امسال دل کندن از آن حیاط با صفا که در آن انواع صیفی جات و سبزی کاشته شده بود، دشوار بود.
از سلطان خانم سوال کردم، استاد شمس زاده چه نسبتی با شما دارد؟
با لبخندی پاسخ داد: استاد هاشم آقا (هاشم شمس زاده امیری) برادر من است و استاد ریاضی است. بلافاصله یادم آمد که شنیده بودم دکتر احمدی نژاد چند سال قبل در یک سخنرانی از این استاد ریاضی که معلم وی بود به نیکی یاد کرد. استاد هاشم آقا دبیر ریاضی و مدری دبیرستان دانشمند نارمک بود.
پای سخنان سلطان خانم هر شنونده ای را به حداقل 70 سال پیش می برد. سنتها، رسم ها، کمبودها و نحوه زندگی در آن زمانها به دور از این همه هیاهوی حاصل از تکامل و پیشرفت امکانات زندگی به راستی خوب بود یا بد؟
مطالب مرتبط:
حجت الاسلام والمسلمین حاج محمدرضا مصطفی پور
در منطقه لاریجان از استان مازندران، روستایی زیبا و سرسبز زندگی میکند به نام آخا. هرچه که در این دنیای خاکی گشتیم باز به آخا بازگشتیم که از آخا دوست داشتنیتر و از آخاییها باصفاتر نیافتیم. آخا برای ما موجب آرامش است و آخاییها برایمان مایه دلگرمی.