استاد سلیمان قربانی:

تا وقتی زنده ایم قدر یکدیگر را بدانیم (قسمت اول)

یاد آوری آن غروب سرد زمستانی، در این تابستان داغ و زیر آفتاب سوزان تیرماه کمی‌دل را خنک می‌کند. آن شب، برف همه روستا را سفید و روشن کرده بود. سوز سرما، غباری از برف را به چهره می‌کوفت و برفی که وارد کفشها می‌شد به تدریج پاها را می‌آزرد. در چنین شرایطی زیر کرسی نشستن و چای خوردن لذتی دوچندان دارد. پاها را به ذغال زیر کرسی نزدیک می‌کنی، بر متکا تکیه می‌زنی، چای می‌نوشی و پای صحبت یکی از پیرمردهای روستا می‌نشینی.

پیرمردی زحمتکش، سختکوش، آرام و متواضع. سخنانش پر است از داستان و ضرب المثل و شعر. اشعار پرمایه و پرمغز زیادی را حفظ است که به تناسب موضوع، با لهجه شیرینش می‌خواند و اغلب لبخندی متواضعانه بر لب دارد. در طول مصاحبه احساس کردم به مسائل روزمره و سطحی زندگی بی توجه است. نگاهی وسیع دارد و کلامش گیرا و اثرگذار است. همواره از مرگ یاد می کند و سلامتی را بزرگترین نعمت خداوند می داند. استاد سلیمان قربانی در سال 1307 در آخا به دنیا آمد. تا کلاس چهارم ابتدایی درس خواند و از آن پس به کار نجاری پرداخت. او از زندگی راضی است. مشکلات را جزئی از زندگی و گذرا می‌داند و معتقد است انسان در هر شرایطی باید شکرگزار باشد. در مورد شرایط تحصیل در زمان خود می‌گوید:

آن زمان درس خواندن خیلی سخت بود. زمستانها هیزم زیر بغل می‌گرفتیم و برای بخاری می‌بردیم مدرسه. لاریجان دو تا مدرسه داشت. یکی در دینان و دیگری در رینه. پیاده از پشت باغ آقای جواد محمدی می‌رفتیم. یک راه سراشیب و اریب بود. آن زمان 5 زنگ داشتیم. سه تا صبح و دو تا بعد از ظهر. اما معلممان یک نفر بود.

 

نام معلمتان را به یاد دارید؟

مدیر مدرسه ما آقای اشراقی بود. یکی از اهالی رینه، که روحانی بود. پسر او جمال اشراقی معلم بود. او فوت کرد. من قبرش را در تکیه امیریهای آمل دیدم. خیلی معلم خوب و زحمتکشی بود. آن زمان قبل از کلاس اول، باید کتابهایی را می‌خواندیم که به آنها می‌گفتند «تهیه». معلم کلاس ابتدا تهیه را درس می‌داد. دانش آموزان کلاس تهیه می‌رفتند بیرون. بعد کلاس اول را درس می‌داد، اولی ها هم می‌رفتند بیرون. همینطور تا کلاس چهار. بعد دوباره از اول شروع می‌کرد. زمستان که برف می‌آمد ناهارمان را با خودمان می‌بردیم. ولی در باقی موارد برمی‌گشتیم و خانه ناهار می‌خوردیم.

 

زمستانها به خاطر سختی راه در مدرسه می‌ماندید؟

بله. برف زیاد می‌آمد و راه سخت می‌شد. غیر از این خطرناک هم بود. گاهی حیوانات وحشی حمله می‌کردند. مثلا یک گرگ بود که همیشه اطراف مسیر ما پرسه می‌زد. خدا رحمت کند مشهدی مهدی را. او حمامی‌بود. آنجا می‌ایستاد و مواظبمان بود تا از آن منطقه رد شویم و برویم مدرسه. یک بار گرگ به خواهر استاد آقاجان که همسر آقای حسن جعفری است حمله کرد و خیلی به او آسیب رساند. خدا رحم کرد. اگر (مرحوم) ابوالحسن (پدر آقای اسماعیل اکبری راد) نبود او را می‌کشت. گرگ او را کشید و تا همانجا که الان آقای اسماعیل اکبری دروازه خانه‌اش است، برد. آنجا ابوالحسن خدابیامرز رسید و نجاتش داد. یک بار دیگر هم این گرگ به عباد پسر مرحوم محمد صلواتی حمله کرد. او پسر هیکلداری بود. بیچاره نمی‌دانست فکر می‌کرد سگ است. جلویش تکه نان می‌انداخت تا رد شود. بالاخره مشهدی علی اقبالی که شکارچی بود آن گرگ را کشت.

 

تا کلاس چهارم درس خواندید؟

بله. البته من درسم خیلی خوب بود. خیلی هم علاقه داشتم. اما برادرم مرحوم عمو علی گدا مرا از مدرسه درآورد و برد سر کار. یک مغازه‌ای خریده بود در مسکون. به من گفت توی مغازه باش. مغازه را با آقای ملک مدنی شریک بود. ملک مدنی دید من استعداد خیلی خوبی دارم گفت: چرا این بچه را از مدرسه درآوردی؟ حیف است.

برادرم گفت کار داریم. خرج زیاد است.

ملک مدنی یک برادری داشت در آمل که دندان پزشک بود. به برادرم گفت: من او را می‌فرستم آمل پیش دکتر مدنی. صبح تا ظهر برود مدرسه، بعد از ظهر تا غروب هم در مطب کار کند. شب همانجا بماند. ولی برادرم قبول نکرد.

البته او مقصر نبود. آن زمان کسی به درس زیاد اهمیت نمی‌داد. مردم در فقر و بیچارگی زندگی می‌کردند. بچه ها وقتی کمی‌بزرگتر می‌شدند و می‌توانستند کار کنند می‌رفتند سر کار.

 

چطور شد سراغ نجاری رفتید؟

نجاری شغل آباء و اجدادی ماست. پدر بزرگم، مشهدی قربان، نجار بود. پدرم، استاد آقا عمو، هم نجار بود. تا آنجا که شنیده‌ام نسلهای قبل از آن هم نجار بودند. برادران بزرگترم هم نجار بودند.

 

پس شما برای انتخاب شغل مشکلی نداشتید. از همان اول سراغ نجاری رفتید.

بله. البته وقتی کار نجاری نبود کارگری می‌کردیم. حدود یک سال چهارپا داری هم کردم. یک خر داشتیم. من و استاد آقاجان (آقای استادآقاجان پاشا) با آن خر برنج می‌آوردیم. خیلی کار سختی بود و خیلی گرفتاری کشیدیم. یکبار روسها ما را گرفتند. خیلی اذیتمان کردند. تا ساعت 10 شب ما را در سرما نگه داشتند. ساعت 10 شب نگهبان عوض شد. نگهبان جدید جوانی خوش تیپ و خوش برخورد بود. او دید ما سردمان است و کنارمان آتش نیست. به یک سرباز دستور داد برایمان آتش آوردند. بعد از مدتی دلش برای ما سوخت و گفت بارتان را بردارید و بروید. ما بچه بودیم. هرکار کردیم نتوانستیم برنج را بار خر کنیم. یک سرباز را فرستاد و او به ما کمک کرد. خلاصه راه افتادیم. تاریک و ظلمات بود. گرگ هم در آن منطقه زیاد بود و صدای زوزه هایشان ما را می‌ترساند. آن شب با بدبختی خودمان را به خانه رساندیم.

آن زمان باید برای مال (حیوان بارکش) مجوز می‌گرفتیم. ولی برای یک خر مجوز صادر نمی‌کردند. خوب دیگه! به هر حال آن روزها گذشت. الان زندگی راحت شده. قدر دنیا را بدانید. به خدا شش ماه شش ماه می‌رفتیم در جنگل اره کشی می‌کردیم. در آن گرما، با وجود حشرات موذی و دور از خانواده، نه حمامی‌داشتیم نه غذای درست و حسابی، با کمترین امکانات زندگی می‌کردیم، خیلی سخت می‌گذشت.

 

از آخا فقط شما و برادرانتان آنجا بودید؟

نه. از آخایی‌ها خیلی‌ها بودند. خدا رحمت کند اکبر هاشم و عمو حسن (پدر آقای ذبیح الله حسین‌زاده) هم بودند. آنها هم خیلی سختی کشیدند. یک بار یکی از دوستان (روح الله اسدی) از عموحسن پرسید: دلت تنگ شده؟

گفت: آره دلم برای ذبیح الله تنگ شده.

گفت: نه. من می‌دانم. دلت برای مادر ذبیح الله تنگ شده.

 

چطور شد به جویبار رفتید؟

سید رضا ترایی می‌رفت جویبار اره کشی می‌کرد. آنجا داشتند مسجدی می‌ساختند، نیاز به نجار داشتند. این بود که سید رضا آمد و برادرم استاد علی اصغر را با خود برد. آنها رفتند کار نجاری مسجد را تمام کردند. بعد هم در جنگل مشغول کار شدند. آن زمان ازنوا (از روستاهاي بخش بهنمير از توابع شهرستان بابلسر) جنگل بود. ازنوا جزء بهنمیر است و در کنار دریا واقع شده. آنجا اره کشی می‌کردند. درخت های سپیدار خیلی بلند و سربه فلک کشیده‌ای داشت. برادرم سال بعد مرا هم با خود برد. حدود سال 1321 بود. من 14 سال سن داشتم.

 

و همانجا ماندگار شدید.

اوایل رفت و آمد می‌کردیم. وقتی جاده هراز دست شد، ما رفتیم جویبار ساکن شدیم.

 

قبل از افتتاح جاده هراز، رفت و آمد به جویبار برایتان سخت نبود؟

خیلی سخت بود. ولی چاره ای نداشتیم. آخا کار کم بود. گاهی پیش می‌آمد از آخا می‌رفتیم جویبار برای کار، بعد می‌دیدیم صاحب کار پشیمان شده. یک بار با برادرم عمو علی گدا رفتیم سید محله (در قائم شهر) برای اره کشی. وقتی رسیدیم آنجا صاحب کار گفت که پشیمان شده. مجبور شدیم برگردیم. دم غروب بود. راه افتادیم سمت جویبار. باران شدیدی می‌بارید. تمام لباسهایمان خیس شد. شب رسیدیم جویبار. آنجا یک آشنایی داشتیم به نام حاج قربان رشیدی. به خانه او رفتیم. خدا رحمتش کند خیلی ما را تحویل گرفت و پذیرایی کرد. بلافاصله برایمان لباس آورد. یک منقل پر از ذغال آورد و لباسهایمان را خشک کرد. خلاصه شب آنجا ماندیم و فردا صبح پیاده راه افتادیم آمدیم آخا. سه روز در راه بودیم. الان وضعیت فرق کرده. من دیروز صبح از جویبار راه افتادم سمت آخا. با اینکه کلی در ترمینال معطل شدم باز ساعت 11 صبح اینجا بودم.

ادامه...