استاد سلیمان قربانی:

تا وقتی زنده ایم قدر یکدیگر را بدانیم (قسمت دوم)

الان در آخا و آخازیر چه مشکلاتی وجود دارد؟

الان وضعیت خیلی خوب شده. آن زمان نه تلفنی بود، نه برقی و نه ماشینی. وقتی همسر (مرحوم) آقا رضا امیرجمشیدی (مادر مرحوم حاج مهدی امیرجمشیدی) فوت کرد، تازه رینه یک خط تلفن آمده بود. استاد آقاجان پیاده رفت تا رینه و به فرزندان آن مرحوم زنگ زد و خبر داد.

آن زمان مردم از نظر فرهنگی ضعیف بودند. اغلب دعوا و درگیری داشتیم. داخل محل بحث جمشه و پاشا بود. محرم می‌شد این روستا با آن روستا درگیر می‌شدند. الان وقتی دسته عزاداری یک روستا وارد روستای دیگر می‌شود، آنهایی که میزبان هستند با احترام به استقبال می‌آیند و کنار می‌ایستند. اما آن زمان اینها می‌خواندند و کرب می‌زندند، آنها هم نوحه خود را می‌خواندند و کرب می‌زدند. بعد می‌زدند زیر دست همدیگر و کرب را می‌انداختند.

در عروسی ها هم اغلب دعوا می‌شد. الان اختلافات را کنار گذاشته اند. البته بعضی از پیرمردها، البته تعدادشان خیلی کم است،  ممکن است هنوز همان افکار را داشته باشند. ولی جوانها این طور نیستند. جوانها اغلب تحصیل کرده‌اند و آن مسائل و حرفها کنار رفته. دوره بربریت تمام شده. درستش همین است. من یک زمانی نسیم شمال می‌خواندم. در آن شعری از عشقی دیدم که خیلی خوشم آمد. می‌گفت:

می‌شود اینجا بکام اهل ایران ای نسیم                       می‌نماید شادمانی هر مسلمان ای نسیم

ما همه با هم برادریم. باید با هم باشیم تا روستایمان آباد شود و بتوانیم در کنار هم خوب زندگی کنیم.

 

چه سالی ازدواج کردید؟

حدودا بیست سالم بود. یعنی در حدود سال 1327 بود که ازدواج کردم. با اینکه اغلب جویبار بودم ولی از آخا زن گرفتم (مرحومه فاطمه نجاتی). چون هر چه باشد باز اهل محل بهتر است. همسرم زن خیلی خوبی بود. هم به خانه رسیدگی می‌کرد هم به بچه ها. بی آزار و مهربان بود. خیلی هم مومن و بانماز بود. وقتی جویبار بودیم امکان نداشت در نمازجمعه شرکت نکند. حتی یک بار هم به خاطر ندارم. بقیه اوقات هم اغلب نماز خود را به جماعت می‌خواند. مسجد جامع نزدیک خانه بود و او اغلب نماز را آنجا می‌خواند. فقط این اواخر که مریض بود، نمی‌توانست برود. خیلی مهمان نواز و انسان بود. خیلی سختی کشید. مخصوصا اوایل که رفتیم جویبار خیلی سختی کشید. خانه نداشتیم. مستاجر بودیم. آن زمان خانه ها خیلی وضعیت بدی داشتند. خانه ها همه گلی بودند. خانه دربست هم خیلی کم بود. باید یک یا دو اطاق اجاره می‌کردیم. با این حال همیشه اخلاقش خوب بود. من از او خیلی راضی بودم. خدا رحمتش کند. برادرش (مرحوم محمد تقی) نجاتی را هم خدا رحمت کند. او هم خیلی زحمت کشید. چه روزگاری بود!

 

از زندگی راضی هستید؟

بله. چرا راضی نباشم. بچه های خوبی دارم. بعضی از بچه ها، مردم را اذیت می‌کنند، ولی بچه های من کاری به کار کسی ندارند. هرجا هم می‌روند و کار می‌کنند مردم از آنها راضی هستند.

 

اینجا تنهایی اذیتتان نمی‌کند؟

نه. اول از همه خدا را بالاسر دارم. بعد هم زیاد تنها نمی‌مانم. جویبار، اغلب خانه بچه ها هستم. آخا هم گاهی می‌روم در باغ کارهای خرده ریز انجام می‌دهم و با همسایه ها صحبت می‌کنم.

 

برای جوانان چه توصیه ای دارید؟

به فکر کار و تلاش و زندگی باشند. دنبال عیاشی و شب نشینی نروند. دنبال همنشین بد نباشند. همنشین بد خیلی اثر دارد. سعدی می‌گوید:

با بدان کم نشین که درمانی                          خو پذیر است نفس انسانی

آدم ناراحت می‌شود وقتی می‌بیند برخی جوانان بیکارند و در محل پرسه می‌زنند. کار الحمدلله فراوان است. چطور اینهمه افغانی در ایران کار می‌کنند؟ بعضی ها استعداد دارند، درس می‌خوانند. بقیه هم باید بروند شغلی و حرفه ای یاد بگیرند و کار کنند. کار خیلی زیاد است.

 

ولی خیلی ها کار مورد علاقه شان را پیدا نمی‌کنند.

اگر کسی کار پیدا نمی‌کند به خاطر تنبلی خودش است. ببینید هر کس به راه بد کشیده شد خودش مقصر است. هر کس معتاد می‌شود خودش مقصر است. من چندین سال، شاید نزدیک به 60 یا 70 سال برای مردم کار کردم. به جاهای مختلف رفتم و با افراد مختلفی سر و کار داشتم. وقتی غذا می‌آوردند، صبحانه، ناهار، شام می‌آوردند می‌خوردیم اما وقتی تریاک و سیگار و چپق و مشروب بود می‌گفتم نه. هر کس تریاکی شد خودش مقصر است. هیچکس او را تریاکی نکرده. خودش کرده.

جوانان باید مراقب باشند. خودشان را مبتلا به مواد مخدر نکنند. دنبال دوست و همنشین خوب باشند. این همه جوانان تحصیل کرده و درسخوانده داریم. با اینها معاشرت کنند. سعدی می‌گوید:

گِلی خوشبوی در حمام روزی                                 رسید از دست محبوبی به دستم

بدو گفتم که مشکی یا عبیری                                 که از بوی دلاویز تو مستم

بگفتا من گِلی ناچیز بودم                                                و لیکن مدّتی با گل نشستم

کمال همنشین در من اثر کرد                                 وگرنه من همان خاکم که هستم

 

شنیده ام خط خوبی دارید.

یک زمانی خطم خوب بود. ولی الان نه. گذشت آن روزها. مدتهاست که چیزی ننوشته ام. دستم دیگر گیرایی (توان) ندارد.

 

به عنوان یادگاری یک خط برای ما می‌نویسید؟

یعنی فکر می‌کنید بتوانم چیزی بنویسم؟

 هر طور بنویسید برای ما بسیار ارزشمند است و به عنوان یادگاری حفظش می کنیم

 

در پایان اگر صحبت دیگری دارید بفرمایید.

زندگی فراز و نشیب زیاد دارد. برای آدم ممکن است همه جور مشکلی پیش بیاید. وقتی راحتی است باید خدا را شکر کنیم وقتی هم سختی است باز باید بگوییم شکر. نباید سختی باعث شود که از راه راست بیرون برویم. همه اینها می‌گذرد. بعد هم با هم خوب باشند. با هم متحد باشند. عمر ما مگر چند سال است؟ ارزش ندارد این چند سال آدم به دنبال اختلاف با دیگران باشد. این مال و اموال را باید بگذاریم و برویم. خدا رحمت کند مرحوم شیخ علی مراد محمدی شعر خوبی می خواند. می‌گفت:

روزی که از این دار غرورت ببرند                         راضی نشوی ولی به زورت ببرند

بر تخته و تابوت نهند این بدنت را                             سوغات برای مار و مورت ببرند.

 

از وقتی که به ما دادید تشکر می‌کنیم و برایتان آرزوی سلامت داریم

من هم تشکر می‌کنم. خیلی کار خوبی می‌کنید. تا وقتی زنده ایم باید قدر یکدیگر را بدانیم و با هم خوب باشیم. وقتی مردیم دیگر گریه و زاری فایده ای ندارد. تا هستیم باید به فکر هم باشیم و از حال هم خبر بگیریم. شما که جوانترید بیشتر بیایید و به من سر بزنید.

مطالب مرتبط:

 حجت الاسلام والمسلمین حاج محمدرضا مصطفی پور

حاج عباس پاشایی

حیدرعلی خانزاد

هوشنگ نعمتی

مرحوم جلیل جلالزاده

مرحوم رمضان پاشا آخا

حاج فریدون اخگر

قدرت جمشیدی

مشهدی قربان زارع

حاج محمد پاشاییان