آخازير

اينجا آخازير است. سرزمين آرامش و سكوت. زيبايي، خفته در حجاب درختان سرسبز. وقتي از سه راهي مرغداري مي گذري و وارد جاده زيباي آخازير مي شوي، به ياد آليس در سرزمين عجايب مي‌افتي.

جاده‌اي باريك و خاكي، با كناره‌هاي سبز و ديوارهاي سنگي، در حصار درختان بلند گيلاس. اينجا خبري از دود و آلودگي نيست. مشامت را هواي دل انگيز و عطر گلها و شكوفه‌ها نوازش مي دهد. چشمانت با ديدن منظره قله زيبا و سفيد دماوند روشن مي‌شود و گوشهايت صدايي جز آواز جيرجيركها و پرندگان نمي‌شنود؛ و تو مست از اين همه زيبايي دوست داري خفقان ساختمانهاي بلند و صداهاي گوش‌خراش تهران را براي هميشه فراموش كني؛ و با خود مي گويي چه كيفي دارد آدم اينجا گم شود و آنقدر گم شود كه ديگر به اين راحتي‌ها پيدا نشود. اما حيف كه زود پيدا مي شوي و بند تعهدات و گرفتاريها باز تو را به تهران مي‌كشاند.

با خود مي‌گويي كه چه خوشبختند ساكنين اينجا. بدون شك كسي كه در چنين محيط پاكي زندگي مي‌كند، دلي سرشار از پاكي و زيبايي دارد. مگر مي‌شود كسي در چنين محيط زيبايي پرورش يابد و افكار پليد به ذهنش خطور كند؟ مگر مي‌شود كسي كشاورز باشد و در دلش ذره‌اي كينه و دشمني لانه كند؟ مگر مي‌شود كسي زير اين همه ستاره نوراني و روشن بنشيند و غيبت كند يا تهمت بزند؟ مگر مي شود كسي قله دماوند با آنهمه زيبايي و قدرت جلوي چشمش باشد و او تملق بگويد و چاپلوسي كند؟ مگر مي شود كسي در هواي تميز اينجا نفس بكشد و حرف بد بزند؟ مگر مي‌شود كسي گوشش آكنده از آواي دلنشين پرندگان باشد و دروغ بگويد؟ مگر مي‌شود كسي گيلاس بچيند و خدا را فراموش كند؟ مگر مي‌شود كسي اين همه گلها و شكوفه‌هاي زيبا را ببيند و به دنبال زشتي برود؟

نه! اصلا امكان ندارد. شما هرچه مي خواهيد بگوييد، من كه باور نمي‌كنم.