حاج عباس پاشایی در گفتگو با آخایی‌ها:

 

عاشق آخا هستم

 

(عکس از حسین آدوسی)

می‌خواستیم تمام ارادت خود را نثار او كنیم. می‌خواستیم مراتب سپاس و قدردانی خود را با تمام وجود و در قالب هر واژه و كلامی كه می‌دانیم تقدیم او كنیم. می‌خواستیم به نمایندگی از اهالی آخا بر دستان خیرخواه و بخشنده او بوسه زنیم.

و آنگاه بود كه تازه دانستیم تا چه اندازه كلام ما ناقص، قلم ما ناتوان و ارادت ما نارساست. آنگاه بود كه دیدیم راهی نداریم جز آنكه روی به درگاه قادر متعال آوریم و سعادت و سلامت دنیوی، اجر معنوی و ثواب اخروی او را از خدا بخواهیم، كه نه توان تقدیر داریم و نه تاب سكوت. نه خود را لایق تقدیر از او می‌دانیم و نه می‌توانیم در برابر این همه بزرگ منشی، انفاق، تواضع و مناعت طبع سر تعظیم فرود نیاوریم.

حاج عباس پاشایی با دست خالی به تهران آمد و با تلاش و كوشش فراوان توانست وضع مالی خود را سر و سامان دهد. او حاصل تلاش و دسترنج خود را سخاوتمندانه برای عمران و آبادی و رفاه حال اهالی روستا به كار گرفت.  او بارها و بارها حسینیه آخا را تعمیر كرد، در كارهای خیر شركت نمود، دو بار امامزاده قاسم را از نو ساخت، حسینیه جدید آخا را بنا نمود و در ساخت بیمارستان مشاركت كرد. اگرچه تنها اجر الهی و ثواب اخروی می تواند پاسخگوی زحمات و خدمات او باشد، اما برماست كه قدردان و سپاسگزار او باشیم كه لم یشكر المخلوق لم یشكر الخالق.

عصر روز چهارشنبه 23/2/88 به منزل حاج عباس پاشایی رفتیم تا هم، پای سخنان شیرین و آموزنده او بنشینیم و هم در حد توان، عرض ادبی و ابراز تشكری كرده باشیم. او به گرمی ما را پذیرفت و به سوالات ریز و درشت ما پاسخ گفت. همیشه او را در حسینیه آخا ساكت و آرام دیده بودیم و این بار شنونده تجربیات، درد دلها و دغدغه‌هایش بودیم.

عباس پاشایی در روز دهم اردیبهشت ماه سال 1316 در آخا متولد شد. تا كلاس سوم ابتدایی در آمل تحصیل كرد. بعد به آخا آمد و تحصیلات خود را در مدرسه دینان ادامه داد. وی در مهرماه سال 1332 در سن 16سالگی به تهران رفت و بدون هرگونه سرمایه‌ای در داروخانه مشغول كار شد. خود در این خصوص می‌گوید:

شبی كه از آخا آمدم به تهران، جایی نداشتیم، رفتم منزل مرحوم محمد تقی نجاتی  و حدود دو هفته در آنجا ماندم. در داروخانه مشغول به كار شدم و آن زمان روزی یك تومان حقوق می‌گرفتم. بعد از دو هفته به همراه آقای علی اصغر جمشیدی، علی محمد جمشیدی و رحیم شفایی خانه‌ای در حدود 10 متر اجاره كردیم و 4نفری در آن زندگی می‌كردیم. مدتی هم به همراه استوار رضایی (مرحوم رضا علی رضایی)، میرزا علی اكبر نجاتی و دكتر شمس در یك حیاط به نام حیاط شاهی زندگی می‌كردیم. یك مدت هم با ابراهیم فلاح و اصغر جمشیدی هم‌خانه بودیم.

 

اما به تدریج كار و تلاش و زحمات بی دریغ او نتیجه داد:

در سال 1336 و در سن 20 سالگی به صورت شریكی داروخانه ساختم. یعنی 4 سال بعد از اینكه به تهران آمدم. بعد كمی وضعم بهتر شد و در سال 1338 در شوش خانه اجاره كردم. در سال 1340 هم ازدواج كردم. در عروسی من آقای محمدتقی نجاتی و عباس رضایی خیلی زحمت كشیدند. عروسی من در حیاط خانه آقای نجاتی بود. یك حوض بزرگی وسط حیاط داشتند. من به نجاتی گفتم: "چه كار كنیم؟" گفت: "تو كاری نداشته باش. تو فقط برو فكر شام و میوه و مهمانها باش، حیاط با ما." 

اخوی كوچك آقای نجاتی نجار بود. با الوار روی حوض را پوشاند و خلاصه مراسم خیلی خوب برگزار شد. خدا همه آنها را رحمت كند. در سال 1352 هم داروخانه پاسكال را خریدم.

 

در همان ایام یك بار امامزاده قاسم آخا را ساختید.

بله. در سال 1344 كمی وضعم خوب شد. خانه‌ای در تهران ساختم و امامزاده قاسم آخا را هم با آهن درست كردم. آن زمان بچه‌های آخا این آهن‌ها را از وانه كول كردند و آوردند آخا. كل امامزاده تقریبا با همین قطر فعلی با آهن ساخته شد.

 

چطور شد به فكر ساخت تكیه افتادید؟

وقتی پدرم در سال 1362 فوت كرد، دیدم پدرم را آوردند كف حیاط تكیه جلوی مرد و زن و بچه شستند. خیلی ناراحت شدم. گفتم یعنی ما با این همه جمعیت نباید یك غسالخانه داشته باشیم. این بود كه نیت كردم یك غسالخانه در آخا بسازم. آمدیم متر كنیم دیدم فایده ندارد چون خود تكیه هم دارد خراب می‌شود. این بود كه به احمد آقا (استاد احمد پاشا) گفتم بیا این متر را بگیر ببین یك تكیه با جمعیت 20 سال دیگر آخا باید چه اندازه باشد.

 

فكر هزینه و مخارج زیاد آنرا نكردید؟

چرا. خیلی‌ها هم گفتند گران در می‌آید، هزینه زیاد می‌شود. اما خلاصه ما شروع كردیم و یك برنامه 5ساله ریختیم كه تكیه را بسازیم. با یك برنامه 5 سال تكیه را ساختیم و خوب هم ساختیم. برای پایه حدود 2 یا 5/2 متر رفتیم پایین تا به خاك بكر تكیه رسیدیم. در این 5سال زمستانها كار تعطیل بود و تابستانها من مرتب می‌رفتم و می‌آمدم تا اینكه الحمدلله كار تمام شد.

 

بعضی‌ها كم‌لطف بودند

در حین ساخت چه مشكلاتی داشتید؟

خوب غیر از مسائل مالی، كم لطفی‌هایی هم بود. در آن زمان شاید كل آخا 5.000 تومان كمك نكردند. البته سرهنگ عسگری یك میلیون تومان سنگ داد. خانمم در لندن هم 15 میلیون تومان كمك كرد. یعنی عده‌ای بودند لطف داشتند، كمك می‌كردند و یك عده هم نه. مثلا یك مرتبه تیرچه از تهران آوردیم، كسی را نداشتیم خالی كند. عمو جلیل (مرحوم جلیل جلالزاده) و رحیم (مرحوم رحیم شفایی) و عمو ذبی (آقای ذبیح الله حسین زاده) لخت شدند این تیرچه‌ها را خالی كردند. آن وقت جوان‌ها داشتند آنجا بازی می‌كردند، یك نفر نیامد كمك. به هر حال به یاری خدا كارها پیش رفت و برنامه  5 ساله ما سال به سال انجام شد. زمانی بود كه من روزی دو بار برای كارهای نجاری تكیه می‌رفتم جویبار. الان كه فكر می‌كنم می‌بینم واقعا آن موقع چه نیرویی داشتم. صبح از تهران می‌رفتم آخا و قبل از اینكه كارگرها بیایند سركار، می‌رسیدم آنجا.

 

هیچوقت این كم لطفی‌ها باعث ناامیدی و دلزدگی شما نشد؟

نه. چون من عاشق محل بودم. كارهای محل را دوست داشتم. الان هم همینطور هستم. مثلا یك نمونه برای شما بگویم. امامزاده آهنی را كه ساختم یك عده‌ای آمدند گفتند ما چند نفر بنا در محل هستیم آن وقت آقایان آمده‌اند امامزاده را آهنی ساخته‌اند. البته من نبودم و خلاصه آنها آهن‌ها را كندند و امامزاده را گِلچینی كردند، آوردند بالا. بعدها من این آهن‌ها را كه با مشكلات خریده بودیم و با آن همه زحمت آورده بودیم آخا، در خانه برخی اهالی دیدم. ولی این باعث نشد ناامید شوم و دیگر كمك نكنم.

 

برخی معتقدند مردم قدرشناس نیستند و وقتی یك كاری برای محل می‌كنیم، ممكن است عده‌ای به جای تشكر، اتهاماتی هم وارد كنند. حتی هدفهای دیگری در ذهن خودشان برایت می‌تراشند. لذا به همین دلیل وارد كارهای محل نمی‌شوند.

همه اینطور نیستند. من این اعتقاد را ندارم. خدا می‌داند ندارم. من یك موضوعی را تا الان جایی عنوان نكرده‌ام، حالا چون شما پرسیدید می‌گویم. شخصی تعریف می‌كرد كه یكی از بستگان من گفته فلانی از وقتی تكیه ساخته خودش را برای ما لوس می‌كند. گفتم اگر من تكیه را هم نمی ساختم خودم را برای او لوس می‌كردم. چون او فامیل من است. اینها كج‌خیالی بعضی‌هاست. ولی به عقیده من وقتی آدم كار خیری كرده لذت می‌برد. خودش لذت می‌برد. حالا مهم نیست دیگران چه می‌گویند. البته كار خوب را همه تحسین می‌كنند. گاهی یك غریبه می‌آید و می‌گوید دستت درد نكند. ممكن است دو نفر هم از روی نادانی حرفهایی بزنند ولی آدمهای عاقل هیچ وقت این طور نیستند. این است كه آدم از كار خیر لذت می‌برد. اگر از اجر این كارها در آن دنیا هم بگذریم، من واقعا در همین دنیا لذتش را بردم و الان هم لذت می‌برم. من این كارها را برای دل خودم كردم.

 

شما قبل از ساخت تكیه، چند بار تكیه قدیمی را هم تعمیر كرده بودید.

بله. یك سری كارهای خرد و ریز بود مثل فرش و اینها.

 

یك بار هم كل در و پنجره تكیه را شما درست كردید.

بله. یك بار بعد از زلزله سال 36.

 

طرح سقاخانه‌ها

بعد از ساخت تكیه، امامزاده را هم برای دومین بار از نو ساختید.

بله. هنگام ساخت تكیه دیدم ساختمان امامزاده فرسوده شده و با نمای تكیه هم همخوانی ندارد. حتی من به آقایان سقاخانه‌دارها، آن روز گفتم من الان دستم افتاده تو بنایی. شما هم نفری 500.000 تومان بدهید من تمام این سقاخانه‌ها را برمی‌دارم چند متر می‌روم عقب‌تر و دوباره به سبك تكیه می‌سازم. 4 یا 5 سقاخانه هم اضافه‌تر داخل آنها ایجاد می‌كنیم تا هر كه خواست یكی را بردارد. هم محوطه بهتر می‌شود و هم سقاخانه‌ها به سبك تكیه درمی‌آیند. شنیدم 2 یا 3 نفر ناراحت شدند و گفتند ما یك سقاخانه خود را به كل تكیه نمی‌دهیم و از این حرفها. دیدم دارد ناراحتی پیش می‌آید، ولش كردم.

 

الان ظاهرا طرح جدیدی برای ساخت سقاخانه‌ها داده شده.

خوب است. اما آن زمان با 500هزار تومان می‌شد این كار را كرد، الان شاید 15 میلیون خرج بردارد. آن زمان من داشتم كار را خرد خرد انجام می‌دادم و آنها می‌توانستند 500.000 تومان را در دو یا سه سال بدهند، ولی حالا باید حداقل یك میلیون همان اول بدهند تا كار شروع شود. فرقش این است.

 

آخرین آرزوی من ساخت بیمارستان بود

در مورد ساخت بیمارستان هم توضیح می‌دهید؟

من اصلا خودم قصد داشتم باغم را بفروشم و در امیری یك بیمارستان بزنم. یعنی این آخرین آرزوی من بود. تا اینكه یك روز بخشدار به من زنگ زد كه ما شما را جزء هیئت امنای بیمارستان نوشته‌ایم. گفتم الان دست و بالم خالی است. گفت "همین كه باشید برای ما كافی است". خلاصه من و آقای نصیری و اینها رفتیم آنجا حساب باز كردیم. یك سال و نیم طول كشید تا بتوانیم این پول را جور كنیم. الان بیشتر كارهای بیمارستان انجام شده و فقط كارهای داخلی آن مانده. واقعا آرزوی من برآورده شد.

 

در تكیه هم محلی برای درمانگاه و كتابخانه در نظر گرفته‌اید.

بله چون به نظرم لازم بود. منتها خوب از آنها استفاده نشد.

 

چرا؟

در مورد درمانگاه، یكی اینكه موضوع احداث بیمارستان مطرح شد و یكی هم اینكه مردم جلو نیامدند. چون آن یك كار عمومی است. حالا بیمارستان كه تشكیل شد شاید بتوان حالتی به وجود آورد كه این درمانگاه زیر نظر بیمارستان دائر شود و كار كند. چون همه چیز آماده است. حتی شوفاژ هم دارد. حیف هم هست، چون الان انباری شده. دلم می‌سوزد. ولی خوب فعلا چاره‌ای نداریم. در مورد كتابخانه هم ما كسی را نداریم كه مسئولیت قبول كند و از عهده برآید.

 

در جستجوی یك كتابدار مسئولیت‌شناس

ظاهرا شما كتاب هم خریداری كرده‌اید.

بله. من در آن زمان فقط یك میلیون تومان پول كتاب دادم و یك كتابخانه را خریدم و مستقیم آوردم آخا. منتها یك نفر كتابخوان و امین باید بیاید و مسئولیت قبول كند. تا ارزش كتاب را بداند، با كتابها آشنایی داشته باشد، بتواند كتاب‌ها را دسته بندی كند و موقعی كه كسی خواست بتواند پیدا كند. باید جوانها مخصوصا در فصل تابستان این مسئولیت را بر عهده بگیرند. هر كس كه مسئولیت سرش بشود و این كار را بكند بسیار خوب است.

 

خودتان نمی خواهید در مدیریت تكیه نقش بیشتری داشته باشید؟

نه. من خودم از كار آنجا كمی فاصله گرفته‌ام. چون نیازی نیست. افراد جوان‌تر از من و پركارتر از من هستند. به نظر من حالا هم كه هیئت امنا تشكیل شده بهترین راه این است كه هیئت امنا حساب و كتابها را در دست بگیرد تا از این نظر خیالها راحت شود. چیز زیادی هم نیست یكی پول محرم است و یكی هم اوقاف كه می‌توانند اختیار بگیرند.

 

هیچ وقت فكر نكردید به جای این هزینه‌ها كه در محل انجام دادید می‌توانستید در جایی سرمایه‌گذاری كنید و سود ببرید؟ چرا این قدر خرج كردید؟

من دوست داشتم. الان هم دوست دارم. ما زندگی می‌كنیم برای آیندگان، نه برای خودمان. خودمان یك لقمه نان داریم می‌خوریم. ممكن است بعضی‌ها فكر كنند مالی را  برای بچه‌شان بگذارند. الحمدلله بچه‌های من دارند. الان فرزندانم در خارج از كشور زندگی می‌كنند. الحمدلله از من بالاتر هستند. وضعشان هم خوب است.  همگی تحصیلات بالای دانشگاهی دارند. یك پسرم دكترای شیمی دارد. آن پسرم فوق لیسانس شیمی دارد. پسر دیگرم لیسانس حسابداری است. دخترها هم یكی فوق لیسانس روانشناسی  دارد. آن دختر دیگرم لیسانس میكروبیولوژی دارد. می‌خواهم چه كنم؟ آدم اگر برای دیگران بسازد لذت می‌برد. من لذت می‌برم و لذت بردم.

 

چنددستگی، بزرگترین مشكل آخا

به نظر شما چه مشكلاتی در آخا وجود دارد؟

یكی این است كه همه به ما می‌گویند آخایی‌ها چه اتحادی با هم دارند اما ما متاسفانه با هم فاصله داریم. اگر این مشكل درست شود همه چیز آخا كامل است و دیگر مشكلی وجود ندارد. همه باید من و تو را كنار بگذارند و یكی بشوند. اگر همه یكی بشویم و به هم علاقمند بشویم این بهترین چیز است. عمران و آبادی هم در آخا انجام می‌شود. اگر كسی هم هست، البته نداریم، اما اگر كسی هست كه دارد اختلافی می‌اندازد دیگران باید مانع شوند و نگذارند اختلاف بیافتد. باید یكی شوند. نگرانی من این است. وگرنه هیچ نگرانی دیگری وجود ندارد. چون همه ما رفیقیم، همه فامیلیم. دیگر نباید پاشا و جمشر (جمشید) و بالا و پایین وجود داشته باشد. الان من، مادرم سه طایفه است. ابیاك (نام طایفه‌ای در آخا) هست، جمشر هست ما هم پاشاییم. تازه ما خودمان از یك راه دوری آمده‌ایم اینجا و بیشتر آخایی‌ها هم به همین صورت هستند. باید این مسائل را كنار بگذاریم. ما همه دوستیم، همه رفیقیم، همه صمیمی هستیم. همه ما به سن‌های مختلف با هم بزرگ شدیم، بگذار با هم رفاقت هم بكنیم. اگر رفاقت كنیم آخا از همه جا بهتر است. چون بچه‌های آخا در مجموع  لارج هستند.

 

از آخا راضی هستم

چه توقعی از مردم آخا دارید؟

توقعی ندارم. من آخا را خیلی دوست دارم. از آخا راضی هستم و هیچ گله‌ای ندارم. آن زمان كه تكیه را نساخته بودم همه به من محبت می‌كردند، حتی بیشتر از الان و الان هم محبت می‌كنند. من هم توقع دیگری ندارم.

 

برای جوانان آخا چه توصیه ای دارید؟

همان كه عرض كردم. با هم باشند. سعی كنند معاشر خوب داشته باشند. كسانی كه به اعتیاد و كارهای خلاف كشیده می‌شوند، معاشرین غلط دارند.

 

اگر صحبت دیگری دارید، بفرمایید.

تشكر می‌كنم. كار بسیار خوبی را شروع كردید. دست شما درد نكند. این ماندگار است. وقتی شنیدم وبلاگ درست كرده‌اید گفتم واقعا جوانها همت كردند. این باعث می‌شود دیگران هم تشویق شوند و در عمران و آبادی محل كمك كنند.

 

آقای پاشایی، برای شما آرزوی سلامتی می‌كنیم و از اینكه وقت گذاشتید و به سوالات ما جواب دادید سپاسگزاریم.