عید گردشی (قسمت اول)

به آفتاب سلام کنیم

تا زمان آغاز سال تحویل چیزی نمانده است. دید و بازدید در آخا، درست بعد از تحویل سال آغاز می شود. ناخودآگاه به یاد راه ناهموار و کوچه پس کوچه ها می افتی. راه بسیار ناهموار است. راه به شدت ناهموار است. راه ناجوانمردانه ناهموار است. پستی ها و بلندی ها. سنگ ها و خارها و چاله های کوچک و بزرگ بسیار آزاردهنده اند. چقدر سایه قوم و قبیله و طایفه بر سرمان سنگینی می کند. راستی تو جمشری یا پاشا، بالایی هستی یا پایینی، حمامسری یا آخازیری؟ باید برای هر قدمی که بر می داری به سنگها توضیح دهی. نگاه بدبینانه چاله ها دنبال قدمهای توست. برخی از سنگها چه ناجوانمردانه تیزند و چه بی رحمانه پایت را می خلند. این راه، عجب نفس گیر است. گاهی خسته می شوی. ناامید می شوی. فکر می کنی شاید بهتر باشد این راه را رها کنی و از مسیر هموارتر بروی. چرا هیچ دستی برای کمک دراز نمی شود؟ چرا هیچ سنگی به تو خسته نباشید نمی گوید؟

آخر ای راه، ای جاده ناتمام و بی انتها، من که داوطلبانه به سوی تو آمدم، من که بی ادعا و بدون چشمداشت آمدم، من که به قصد دوستی گام در تو نهادم، چرا این همه نامهربانی؟ چرا اینقدر دشمنی؟ چرا این همه کینه و آزار؟ چرا؟

بیهوده است. هیچ چاله ای با منطق پر نمی شود و هیچ سنگی با گفتمان نرم نمی گردد. اینجا کوهستان است. شاید اقتضای طبیعت یک راه کوهستانی، ناهمواری باشد. عقربی که نیش نزند عقرب نیست. اگر راه هموار و مسطح بود که روستا نبود، کوهستان نبود. چاره ای نیست. باید انتخاب کرد. یا باید راه کوهستانی روستا را رها کنی و مقصد دیگری برگزینی و یا باید ناهمواری ها و دشواری ها را به جان بخری.

برای موانع، مهم نیست که تو به کدام سو می روی و هدفت چیست. آنها مانع حرکتند. آنها با رفتن مخالفند. با هر رهروی دشمنند و بر سر راه هر مسافری مانع ایجاد می کنند. اگر بمانی و بایستی با تو کاری ندارند. پایت را نمی خلند. لباست محترم می ماند و خاکی نمی شود. کفشهایت کثیف و فرسوده  نمی شوند و هیچ ترکشی به تو اصابت نمی کند. باید انتخاب کنی. ادامه می دهی یا منصرف می شوی.

مردد مانده ای. تصمیم نگرفته ای. چیزی تا تحویل سال نمانده. برای مارمه رفتن آماده می شوی.

مسجد پر است از افرادی که با سینی سبزه، کاسه آب و شیرینی به انتظار تحویل سال نشسته اند. هوا کمی سرد است. همه دور تا دور علاءالدین جمع شده اند و صحبت می کنند. همه شادند. با هم شوخی می کنند و می خندند. در مورد سایت می پرسند. می گویند چرا به روز نمی شود، چرا فعال نیست. می گویی: سرمان شلوغ است. ناخودآگاه به یاد سنگهای تیز، سربالایی ها و سراشیبی های تند و چاله و چوله ها می افتی.

صدای تفنگ ته پر همسایه، نوید آغاز سال نو را می دهد. همه با هم دست می دهید، دیده بوسی می کنید و سال نو را تبریک می گویید. به محض اینکه از مسجد بیرون می روی دید و بازدید آغاز می شود.

ناگهان در میان جمع گم می شوی. در میان هم محلی ها، همبازی های قدیمی و دوستان و اقوام دور یا نزدیک قرار می گیری. کم کم تردیدها را فراموش می کنی. سوال مهمتری مطرح می شود. امسال چه کسانی "دیدن" دارند؟ خانواده های جعفری، پاشا، زارع و نجاتی و سایر وابستگان، سال گذشته عزیزانشان را از دست داده اند. دید و بازدید را از آنها آغاز می کنی.

وقتی در کنار دوستان به دید و بازدید می روی، ناهمواری راه را فراموش می کنی. دیگر هیچ سنگی را محترم نمی شماری و هیچ چاله ای را جدی نمی گیری. اصلا متوجه راه نیستی. آفتاب مهربانانه و بدون تبعیض بر همه می تابد. پرندگان صدای آواز خود را از هیچ شنونده ای دریغ نمی کنند و بدون هیچگونه حد و مرزی بر فراز همه پرواز می کنند و از همه مهمتر هوای بی غل و غش، صاف و پاک روستا نفس را تازه می کند و وجودت را پر از شوق رفتن می کند. حتی پیشنهاد دوستان برای رفتن به کوه را نیز مشتاقانه می پذیری. همه باهم در استن کتلو جمع می شوید و عکس یادگاری می گیرید.

به احترام دوستی ها، ناهمواری ها را فراموش می کنی. نگاهت را از زمین بر می داری و به آسمان می دوزی.  به آفتاب سلام می کنی و گوشت را به صدای پرندگان آزاد می سپاری. روستای من، وطنم، ای زادگاه و مدفن آباء و اجدادیم، تو را دوست دارم با همه فراز و نشیبهایت و با همه ناهمواری ها و دشواریهایت.